۴/۱۴/۱۳۸۸

باخ، فقط باخ میتونه اینجوری نعشه ام کنه الان

۴/۱۳/۱۳۸۸

متنفر اَم از هر ایدئولوژی و مکتب ای که مرگ حتی یک انسان را سبب شود.
[+]
شب نمی خوابم. نا خود صبح اوق میزنم. از شدت سرفه روده هام داره بیرون میریزه. نصف شب لبه تخت می شینم و سیگار می کشم و فکر می کنم. بعدش پامیشم میرم کنار پنجره سیگار می کشم و فکر می کنم. حالم از فکر کردن به هم می خوره. به زور میرم تو تخت خواب هدفون رو میچپونم تو گوشم و فکر میکنم

۳/۲۲/۱۳۸۸

"فکر کرده­اید که چه بهتر است اگر این روزها کمی واقعی­تر باشم؟"
این به­درد کجا میخورد بیشتر؟
الف: کتاب چهره ب: گودر ج: همینجا خوبه د: هر کدام
ذ: هیچ کدام ر: الخ


پ.ن: چرا فکر کردم که شما باید به این موضوع اصلن فکر کنید کلن؟
الف: نمی­دانید ب: حماقت ج: گزینه ب د: کتاب چهره
ذ: بروید ادامه­ گودرتان را بکنید! هان؟ بیکارید؟

پ.ن: چرا فکر کردم تا آخر گزینه­ی "ذ" را می­خوانید؟
الف: گزینه­ی ب ب: گزینه­ی بعدی ج: دارید ادامه می­دهید؟

نجابت تحسين شده ي آقاي ساقي

بعضی­ها را نباید توی جمع با­هاشان بود. جنس­شان فرق میکند کلن. بعضی­ها به درد شلوغی نمی­خورند اصلن. باید ببریشان توی خلوت خودت. باید بنشینی یک گوشه­ی دنج و ساعت­هاست که می­شود با آنها گذراند و ذره­ای خسته نشد. باید ببینی که چاشنی الکل در این مواقع میتواند چه غوغایی به پا کند گاهی. ولی بعضی­ها را نمی­شود در خلوت تحمل کرد. باید بردشان توی جمع. آنجا می­شود ساعت­ها خوش گذراند. بعد معمولن اینها خوش مشرب و پر­انرژی هستند آنجا ولی همین که به خلوتت میبری­شان می­فهمی که نقطه­ای مشترک نیست برای شروع. شاید هم باشد ولی نمیشود دیگر. یعنی حرفی نداری که بزنی و اگر کسی زر بزند کلن بیخودی­ست! و سکوت هم تحملش حماقتست این جور موقع­ها. نمیدانم دلیلش چیست ولی باید بردشان در جمع تا ببینی چه­ لحظه­های خوبی را که میشود با این جماعت گذراند. چه عیش مدامی را مهیا می­کنند برایت و برای همه. این وسط دیده­اید که هستند کسانی که نه در آنجا خوب میشوند برای تو و نه این­طرف. که کلن باید باشند ولی. یک جورهایی مشکلی هست انگار، ولی که نیست گویا! این را می­خواهم بگویم که بودنشان خوب است. باید باشند کلن. و یک جایی هم یک طورهایی بخوانیشان البته. و یک جاهایی بفهمی­شان. حالا گیریم در یک موقعیت گندی که هست. در یک جای بی­ربطی که باید باشید.

پ.ن: سه چار­تا الخ و یه از لحاظٍ هم می­آمد وسط می­شد که یک سلامی/چیزی هم به هرمس بکنیم اینجا.

۳/۱۴/۱۳۸۸

یک ایده برای داستان

مردی مسن با اندامی معمولی و موی سیاه و سفید هنگام بستن در گاراژ خانه اش ناگهان به آگاهی میرسد. در را نیمه بسته رها میکند و در خیابان بی هدفی میدود و ناگهان عاشق دختر زیبایی می شود و همانجا به او پیشنهاد ازدواج می دهد. ولی دختر بیچاره که تازه یک هفته از مرگ شوهرش میگذرد ، سنگی نسبتن بزرگ را به سمت وی پرتاب میکند و پیرمرد درجا می میرد.
از زلیگ زدگی و جاهایی که میخارد

دوباره شبه ام را توی شیشه میبینم. مقابل خودم نشسته و به من خیره مانده است. چند ساعتی خیره میماند. میبینم که خود واقعیم هم کم کم دارد محو می شود. چند روزی است که انگار کم رنگ تر شده ام. دیروز همینطور که توی پیاده رو راه میرفتم حس کردم کسی که از روبرو می آید حواسش به من نیست. مرا نمیبیند. همینطور نزدیک و از من رد شد. این اولین اتفاق عجیب این هفته نبود. یک بار دیگر هم از یک ستون رد شدم.یعنی ستون از من رد شد. غفلت میکنم. کم کم دارم حل میشوم در خیابان در مردم در ستون. و هر بار که چیزی از من رد می شود یا برعکس، حس میکنم بیشتر به روح شبیه شده ام. شبیه به هاله ای کم رنگ و بی نور. سیگاری روشن میکنم و دودش را میبینم که درون ریه هایم میرود. وقتی که شروع به خوردن می کنم احساس تعلق خاطر بیشتری می کنم. اطمینان پیدا میکنم که هستم. ذره ذره کم رنگ می شوم تا تمام شوم. چه برداشت مضحکی و مسخره ای. آبجوی خنک از مری پایین می رود و دیواره کم پرزش را سرد میکند. دود گرم سیگار وارد ریه ها میشود. داخل تک تک کپسول های کوچک و حساس و درب و داغانشان میکند. همه چیز درب و داغان میشود البته.
یک هفته ای می شود. یک قاشق غذا خوردم! مری شروع به کار میکند. کمک میکند که غذا به سمت معده ام حرکت کند. معده آماده میشود که ماده ای را دریافت و سپس برسی کند. غذا به معده که میرسد، معده چند ساعتی ساکت و بی حرکت میماند. برسی میکند و به کمک آنزیم های مشخصی تغییراتی داده می شود. بعد از این مدت معده دو کار انجام خواهد داد: 1. غذا قابل هضم است، جنس را می شناسد. رد میکند برود پایین و بقیه سیستم کارش را بلد است لابد. 2. معده نمیفهمد غذا را. یک ساعت دیگر هم فکر میکند و نتیجتن همه اش را از همان مری پس خواهد داد. ولی حالت سومی برای من اتفاق افتاد. سه ساعت و چهار ساعت و بیشتر معده غذا را خواست که بفهمد. و نشد. نمیخواست که پس بزند. بگوید نمی فهمم. غذا رد شد. ادامه ی سیستم طبق عادت شروع کرد به جذب موادی که فکر میکند مناسب است. و دریغ که هیچ شناختی نسبت به این مواد نداشت و چیزها ی بی ربطی جذب شد. و کل بدن شروع به استفاده از این ماده کرد. برداشت میکرد که چون معده روی آن مهر قبولی زده است. یک جای کار اشتباه بود البته و عواقب کار هم مشخص شده. شروع کردم به تجزیه شدن. کم رنگ شدن، تحلیل رفتن. همینطور ادامه دهم تا آخر هفته کاملا محو خواهم شد.
دوباره شبه ام را توی شیشه میبینم. مقابل خودم نشسته و به من خیره مانده است. چند ساعتی خیره میماند. میبینم که خود واقعیم هم کم کم دارد محو می شود. چند روزی است که انگار کم رنگ تر شده ام. دیروز همینطور که توی پیاده رو راه میرفتم حس کردم کسی که از روبرو می آید حواسش به من نیست. مرا نمیبیند. همینطور نزدیک و از من رد شد. این اولین اتفاق عجیب این هفته نبود. یک بار دیگر هم از یک ستون رد شدم.یعنی ستون از من رد شد. غفلت میکنم. کم کم دارم حل میشوم در خیابان در مردم در ستون. و هر بار که چیزی از من رد می شود یا برعکس، حس میکنم بیشتر به روح شبیه شده ام. شبیه به هاله ای کم رنگ و بی نور. سیگاری روشن میکنم و دودش را میبینم که درون ریه هایم میرود. وقتی که شروع به خوردن می کنم احساس تعلق خاطر بیشتری می کنم. اطمینان پیدا میکنم که هستم. ذره ذره کم رنگ می شوم تا تمام شوم. چه برداشت مضحکی و مسخره ای. آبجوی خنک از مری پایین می رود و دیواره کم پرزش را سرد میکند. دود گرم سیگار وارد ریه ها میشود. داخل تک تک کپسول های کوچک و حساس و درب و داغانشان میکند. همه چیز درب و داغان میشود البته.
یک هفته ای می شود. یک قاشق غذا خوردم! مری شروع به کار میکند. کمک میکند که غذا به سمت معده ام حرکت کند. معده آماده میشود که ماده ای را دریافت و سپس برسی کند. غذا به معده که میرسد، معده چند ساعتی ساکت و بی حرکت میماند. برسی میکند و به کمک آنزیم های مشخصی تغییراتی داده می شود. بعد از این مدت معده دو کار انجام خواهد داد: 1. غذا قابل هضم است، جنس را می شناسد. رد میکند برود پایین و بقیه سیستم کارش را بلد است لابد. 2. معده نمیفهمد غذا را. یک ساعت دیگر هم فکر میکند و نتیجتن همه اش را از همان مری پس خواهد داد. ولی حالت سومی برای من اتفاق افتاد. سه ساعت و چهار ساعت و بیشتر معده غذا را خواست که بفهمد. و نشد. نمیخواست که پس بزند. بگوید نمی فهمم. غذا رد شد. ادامه ی سیستم طبق عادت شروع کرد به جذب موادی که فکر میکند مناسب است. و دریغ که هیچ شناختی نسبت به این مواد نداشت و چیزها ی بی ربطی جذب شد. و کل بدن شروع به استفاده از این ماده کرد. برداشت میکرد که چون معده روی آن مهر قبولی زده است. یک جای کار اشتباه بود البته و عواقب کار هم مشخص شده. شروع کردم به تجزیه شدن. کم رنگ شدن، تحلیل رفتن. همینطور ادامه دهم تا آخر هفته کاملا محو خواهم شد.

۳/۰۷/۱۳۸۸

خوب تیزش کرده­ام. حسابی تراشیدمش. وسوسه­ی شکستن، فشار دادن! شروع می­شود. طاقت نمی­آورم. فشار میدهم. بالاخره میشکند. تبش هم می­خوابد البته.
میدانم که گاهی دلت برای خودت تنگ می­شود. میدانم که می­گویی بد می­شود نگو پدرسگ! آخر چرا این­قدر گیر داده­ای که نگو؟ بگذار بگویم لامصب را. دق می­کنی ها! حالا باز هم لوس بازی در می­آوری که نمیشود و دیگر من آن من سابق نیست و برای چه بنشینم بنویسم! وهمینطور هزار تا مزخرف دیگر تحویل خودت می­دهی. الان هم اگر زود می­آمدی، اگر وقت داشتی دلت می­خواست چیزی بنویسی. اینجا را کمی خط­­ خطی کنی. ولی آنقدر میترسی که سیر بد نوشته­هایت تو­را باز دارد از ادامه. میترسی. از خودت هم. اگر بدانی که وقت زیادی داری خیالت راحت­تر هم می­شود. می­دانم که حالا عین سگ داری وسوسه می­شوی. انگار که دارد شره می­کند روی میز. انگار سر که رفت دیگر نمی­ترسی. ته­اش هم انگشت می­کشی. هزار صفحه انگار که کم است. وقتی نمی­نویسی حس میکنی نزدیک­تری ولی دور شده­ای. به ناکجا­آبادی میروی و دیگر تو را مسکنی نیست که ولوله­ات را وا دهد. کم­اش کند لااقل. و هنوز درگیر میشوی. درگیر چیز­های جزعی. جزعیاتی بی­خود و نه آن جزعیاتی که خوب است. لذت دارد. وقتت را تمام میکنی و میترسی که بترسی. فقط بلند شو آن قبای خاکستریت را هم بتکان. و سیگاری آتش بزن. گوشه­ی ردای بلندت را کناری بزن تا برق کفش­های قرمزت چشمت را بزند.

سر هر میز شمعی روشن است! ولی نشانی از هیچ کجا ندارد، ولی هیچ چیز را تداعی نمیکند و فرقی هم ندارد روشن یا خاموش. فقط یاد­آوریست. یاد­آور جایی که شمعی روشن بود و نشانه­ای از زنده بودن را احیا میکرد. ولی اینجا چیزی احیا نمی­شود و انگار که منتظر کسی هستی که یک موقعی و یک جایی که شمع­ها نشانه داشتند، می­آمد! این ضعف گسترده را بدن تحلیل نمیکند، من میکنم. این کلمات را سُر و بیهودگی را هل می­دهم با جوهر روی کاغذ. روی نوری که شمع دارد اینجا و روی این راوی سوم شخص که نیست انگار و حضورش را بی­وقفه می­جویم و برای کاری که انجام می­دهد ارزشی نمیگذارم.

۲/۳۰/۱۳۸۸

مریضی، گلوت داغونه، دو سه روز مجبوری سیگار نکشی، بعدِ دو سه روز میری کنار پنجره، آخر شبی یه سیگار میکشی


۲/۲۸/۱۳۸۸


Better if I could find the words to say
Whenever I take a choice it turns away

I'm worn, tired of my mind
I'm worn out, thinking of why
I'm always so unsure

I battle my thoughts I find I can't explain
I've travelled so far but somehow feel the same

I'm worn, tired of my mind
I'm worn out, thinking of why
I'm always so unsure
I'm always so unsure

I'm worn, tired of my mind
I'm worn out, thinking of why
I'm always so unsure
I'm always so unsure

I'm always so unsure
I'm always so unsure
I'm always so unsure
I'm always so unsure

I am alive when I sleep
Why am I not in all that I got?
I can't find no one to blame

Stand, stand, damned one
Damned one
Damned one
Damned one

I am one
Damned
One

Where do I go?



Threads-Portishead
یادم باشد سرم که درد نمیکند دستمال نبندم

۲/۲۶/۱۳۸۸

اینجا باید از کلمه­ی ابتیا استفاده کنم؟
خیر عزیزم، اینجا رو باید امتنا کنی شما!

پ.ن:یکی از جذابیت­های سفر اینه که تو 24 ساعت کم­خوابی داری بعد یه هم­خونه­ای داری که وقتی اتوبوس یه جایی رسیده و بیشترن پیاده شدن، بیدارت می­کنه و عرق میده دستت!

۲/۲۵/۱۳۸۸

یک جایی را، یک موقعی کم آورده­ام انگار. یعنی این جا پیدا نمی­شود آن موقع، مال همان­جا و همان مکان است انگار. تلخی حضورم را به این وحشت افسار گریخته سنجاق میکنم. از این هم­همه و سر وصدای تکراری گریخته­ام و شبیه به احمق­هایی که از گول زدن خودشان وحشت دارند، اینجا نشستنم یاد­آور یک موقع­هایی هست. یک زمانی که خودم را اینجوری درمان میکردم! و مینوشتم از خستگی­های مدام و دردهای دیگر که بی­هوا میدویدند توی وجودم و رخنه کردنشان آرام و بی­صدا بود.
و اینکه حالا، اینجا خواب­آلودگی هجوم می­آورد و نمیتوانم بگذارم که آرام­آرام نم بکشد ته وجودم. ناگهان حمله کرده است و این زمان به حال بیهوشی نشسته­ام؛ به حال خواب­آلودگیی که رحم نمیشناسد. و از این نوشته لذتی مدام را سعی دارم تزریق کنم به این عامل غیر قابل کنترل­شونده. به این بی­خوابی مشهود که راهی برای فراموش کردن نگذاشته و دیگر کنترل نمیشود.
حالا که عین اسب نر خواب داری در وجودت،در مغزت،در پشت چشم­هایت،زیر پوست و توی بدنت؛ آرام نمی­نشیند این ولوله­ی بی­ربط و عبوس و کمی وحشتناک، که تا میخواهی چشم بگذاری حمله میکند به ذهن و فکر خواب را میرباید لامصب! عین جنگ است، جنگ­های قدیم­تر. اصیل­تر و موجزتر. مثل موقعی که حمله میکند سپاه مقابل و سیل شمشیر و فریاد است که میرباید هوش را و دیوانه میشوی. و نمیدانی که چرا یک­هو بی دلیلی همچون اسبی که رم کرده است،وحشی میشوی،ثم میکوبی و نعره میکشی.
چشم­هایم میسوزد. این بار از خواب است و فقط خواب. و دوست دارم روی این کلمات دراز بکشم، آرام. و بخوابم روی بالا بلندای این حروف.

۲/۲۰/۱۳۸۸

به ازای هر دوره خفقان فکری که انتهایش به یک شوک عظیم ختم میشود، هر دوره ای که آخرش را با وحشتی عظیم در گذر است؛ یک شروع عجیب و خلاقانه دارم. یک آرامش مطلق که با نسبیتی منقطع و بی درنگ همراه می شود. و گریزی نیست هر بار جز به آفرینش. و دور بعدی گویی که ته اش بیشتر ادامه دارد. تسلسلی بالیده و گسترشی کیفی اندازه ای نامفهوم و بی ربط است که گویی حرفی برای گفتن نمانده است. شوک انتهایش قوی تر و زمان انهدام آن بیشتر از قبلی ست. ولی هر بار شروعی بدتر و مخوف تر که شاید دست خوش آن ضربه ای است که تکان داده همه چیز را و یا ساکن کرده است همه ی اعضا را که تا بیاید و یادم برود و شروع کنم، این اولِ دوره که خلاقانه بود کم کم تمام میشود.
نه، عاشق نیستم دیگر، هیچ چیز نمی آید بیرون از این جعبه ی محکم. این جا را که زمانی فوران میکرد هر از گاهی، حالا هیچ را هم توان بیرون راندن ندارد. لمس شده است انگار. وا د اده است حسابی، کاری هم به کار کسی و چیزی ندارد. یعنی ولوله است این، آرامشی هم نیست. نه، این شور و هیجان نیست. ولوله اش بد است. عاشقانه نیست. دوستش ندارم و میرانمش ولی رانده نمیشود. نمی خواهمش ولی هست. هست و گند زده به این هستیِ اینجا. به این همه راه جالب و هیجان دار گند زده است. ای گندت بزنند که گند زده ای به تمام این هستیم.

۵/۰۲/۱۳۸۶

توصیف ها و نشانه ها

کافه ایرلندی

اگر به شیشه میزت دقت کنی خواهی دید که در واقع شیشه ای در کار نیست و تو مبتلا به توهم شده ای و فنجان قهوه روی سطحی از هوا قرار دارد که ممکن است موفق شوی دستت را از آن عبور دهی. اینجا ، در این کافه ی ایرلندی ، به جرات میتوان گفت هیچ چیز واقعی نیست. حتا به صندلی که رویش نشسته ای باید شک کنی.
در اینجا ضریب اطمینان به صفر میرسد.تمامی آدمهایی که وارد اینجا میشوند تجسمی ساختگی در ذهن تو اند. حتا اگر از بین آنها کسی را بشناسی باز هم دلیل بر واقعی بودنشان نیست. کافیست وقتی آشنایی را در اینجا میبینی فورا به او تلفن بزنی و بعد خواهی دید که شخص حقیقی آنور خط جوابت را خواهد داد. تمامی اتفاقاتی که اینجا رخ میدهد در واقعیت نیست، تمام نوشیدن ها، گپ زدن های مداوم تا آخر شب، هیچ کدام واقعی نیست. و هر برخورد با شخصی دیگر فقط در تخیل توست که شکل میگیرد. در واقع کل این مکان را میتوان مجازی دانست که فقط در خواب میتوانی ببینی. ساختمان کافه در انتهای کوچه ای بن بست واقع شده که اکثر خانه هایش خالی از سکنه است. کوچه ای تقریبن متروکه وتمام ساختمان های آن ( که بیشترشان نیمه کاره مانده است) به رنگ خاکستری تیره است. در این میان ساختمان روشن و پر رنگ کافه ایرلندی به شدت جلب توجه میکند.
افرادی که از ابتدای کوچه میگذرند توجهی به آن نمیکنند و هر کسی قادر به رویت آن نیست.
افرادی که از کافه بیرون می آیند پیش از آنکه پایشان به زمین برسد محو میشوند و از بیرون هیچ گاه ورود فرد جدیدی را نخواهی دید.
از تمام این ها مهم تر اینست که شخصی حقیقی که وارد کافه شود خودش هم تبدیل به فردی غیر واقعی و مجازی خواهد شد. یعنی خودت توی کافه نیستی، خود واقعیت جای دیگری مشغول انجام کاری است. تمامی بحثها و توی سر هم زدن ها برایت اتفاق می افتد بدون آنکه خود واقعیت آنجا باشد. وقتی آخرین نفر بیرون می آید ساختمان ناپدید خواهد شد و با ورود اولین نفر پدیدار میشود.

۲/۰۵/۱۳۸۶

هنر سیر و سفر

سه شب، دماوند

شنبه بیست و یکم آبان
من، امیر،سارا،ایمان، رضا و البرز توی اکیپی شش نفره هستیم که قرار است پس فردا برای سعود به قله دماوند عازم شویم. سفر برای من مثل همیشه همان حس رهایی و خلصه ای را دارد که حاصل از ایجاد نوعی تنوع در روند زندگیست. اما این بار داستان کمی فرق میکند.
برای من ماندن در شهری مشخص و جغرافیایی محدود بیش از چند هفته به طرز غریبی کسالت آور است و در طول بیست و چند سال زندگی برای ارضای این حس دست به هر کاری زده ام و مدام در سفر بودم و در شهر خودم که اهمیتی ندارد کجاست سهم بسیار کمی از زمان را گذرانده ام . شهر های زیاد با دنیاهایی متفاوت تجربه کرده ام ولی این بار کمی فرق دارد و میترسم و نگرانم. نمیدانم چرا؟
امیر و ایمان کوهنوردند و بارها دماوند را تا نوک قله رفته اند حتا ایمان دوبار به اورست هم رفته و با این حال نباید جایی برای نگرانی بماند.میداتم نگرایم به جهت ترس از گم شدن و پیش روی تا حد مرگ نیست و بارها به جاهایی سفر کرده ام که به طرز غریبی از مرگ نجات پیدا کرده ام و حتا این نوع سفر برایم جذاب تر است.
به دلیلی مجهول،من که برای سفر به دورترین شهرها از مکان فعلیم بیشتر از ربع ساعت برای آمادگی و بستن چمدانی کوچک وقت نمگذاشتم، اینبار حدود یک هفته است که تمام هم و غمم شده داستان سفر و آمادگی، ورزش ها و تمریناتی را که ایمان سفارش کرده هر روز انجام میدهم (رژیم غذایی). تهیه کوله و وسایل مربوطه حدود یک هفته است که آماده کنار اتاق است و من هر روز سه یا چهار بار مهتویات داخل آن را با لیست ایمان چک میکنم،همه چیز سر جایش است. وضعیت جسمانیم مناسب است و با این وجود نباید نگران باشم ولی با تمام این اوصاف وضع کمی فرق دارد و هر چه به بیست و سوم آبان نزدیکتر میشویم دلهره ای عظیم بیشتر و بیشتر مرا درگیر میکند.

یکشنبه بیست و دوم آبان
برای چندمین بار وضعیت گروه را برسی میکنم: من،ایمان و باقی گروه. از بابت آمدن سارا همراهمان نگرانم ، سارا دختریست وسواسی و برای کوچکترین سفرها مقدماتی بی مورد مهیا میکند،چندین دست لباس،و وسایل بیموردی که از نظر من همه شان را باید دور ریخت. از همان اول هم مخالف آمدنش بودم ولی تصمیم نهایی را ایمان گرفت و من دستم در انتخاب بسته بود. در ابتدا و در طول سفر حتما به مشکلاتی بر خواهیم خورد مثلن ممکن است گشت پلیس به وضعیت گروه گیر بدهد و ما مجبوریم تمام راه را برگردیم.
فکر منهل شدن سفر آزارم میدهد و شاید جزعی از مجموعه دلایلی باشد که نگرانم میکند.
ترسی غریب است و تا کنون تجربه نکرده بودمش. سارا برای من تبدیل به نوعی دلهره مضمن شده که به نظرم عجیب می آید. شاید چون ماهیت سارا را نگرانی و وسواس تشکیل میدهد، حساسیت سفرو جنس متفاوت آن باعث شده که این حس به من نیز منتقل شود. نمیدانم و به هیچ چیز اطمینان ندارم و تمام دلایلی که برای پیدا کردن نگرانیم میجویم به نظرم پوچ و با منطق وجود من ناسازگار می آید.
از سمتی دیگر حماقت رضا نیز اذیتم میکند و تا حدی این تاثیر پذیری از افراد گروه برایم نامعقول است. به گذشته خود که نگاه میکنم همراه بودن با افراد زیاد ی که از شهرها و کشور های مختلف بوده اند(با ماهیت و رفتاری متفاوت،نقاط قدرت و ضعفی که داشته اند) برایم اهمیتی نداشته و به راحتی توانسته بودم با آنها کنار بیایم و به فراموشی بسپارمشان.
عدم نفوذپزیری و استقلال شخصیم را باور داشتم و شاید هرگز فکرش را نمیکردم که اینچنین تاثیر عمیقی از اشخاصی که سالها با آنها بوده ام(البته غیر از البرز) روی من گذاشته شود.
باز هم مطمعن نیستم، شاید تمامی این قضایا هیچ ربطی به تاثیر پذیری از افراد گروه نداشته باشد و شاید زمان عاملی باشد که به تدریج تاثیرش را روی من گذاشته.
از رضا میگفتم که دارای شخصیتی متذلزل و بیفکر است و برای شناخت او همین کافیست که از چند روز مانده به سفرهر شب را به عیش و نوش میپردازد و بساط عرقش هر شب به پاست. از این دونفر که میگذزم پرداختن به وضعیت البرز برایم وحشتناک است، عدم شناخت کامل من از او برایم ابهامی غیر موجه میآورد. در تمام عمرم فقط دو بار البرز را دیده ام که یکبارش تصادفی و بار اول هم شبی بوده که برنامه سفر را میچیدیم.
ضعف و ناتوانی هر یک از اعضای گروه باعث میشود در هر جای سفر که باشیم (به دستور ایمان)سفر را کنسل میکنیم و این یعنی وابستگی، که من هرگز علاقه ای به آن نداشتم .
چند باری که البرز را دیده ام خیلی لاغر بود و به نظرم نیرو و توان جسمانی لازم را برای سفرنداشته باشد.
استدلالها و عقاید گذشته ام هیچ کمکی برای کنار آمدن با شرایط فعلی نمیکند و میتوانم بگویم با خودی تازه و متفاوت طرف هستم. منی که برایم ناشناخته است و شاید پیدایش شخصیت جدید است که باعث ترس و نگرانی میشود.
در تمام زندگی و سفر های بسیاری که انجام داده ام آنقدر قدرتمند بوده ام و ذهن قانونمندم برای تحلیل دنیای اطراف آنقدر کامل و بی نقص بوده که جایی برای ترس باقی نگذارد.
و این بار مساله دنیای بیرون نیست بلکه با خودم طرف هستم، همه چیز ازدرون عوض شده و من،من بی تجربه در این مورد،من استدلالگر و هوشمند، اینبار در برخورد با من جدید کم آورده است.

دوشنبه بیست و سوم آبان
23 آبان به هیچ وجه آن طور که فکر میکردم نیست، ایمان دو بار از صبح تلفن زده و مطمعن از آمادگی من است. از صبح که بیدار شده ام لحظه به لحظه گویا دارویی آرامبخش به من تزریق کنند هردم آرامتر میشوم و رخوتی عجیب در رگهایم میدود.
تا دو ساعت دیگر باید سر قرار حاضر باشم، کوله و باقی وسایل همه آماده و جلوی در است ومن آماده جایی نزدیک به در و کوله روی زمین نشسته ام. باید از خانه بیرون بروم چون در غیر این صورت به موقع سر قرار نخواهم رسید. تمایلی به رفتن ندارم و نه حتا انگیزه ای . شاید بروم ، نمیدانم و برایم مهم نیست و فکرش را هم نمیکنم. سکون بر من قالب شده و از رفتن جلوگیری میکند.
دستهایم بی حرکت مانده و قدرت و توان جابجا شدن را ندارد و چشمهایم ثابت است و گویا ثباتی عظیم بر ولوله و شور و هیجان سفر غالب شده و به من اجازه رفتن نمیدهد.
باید بروم، بچه ها منتظرم هستند و نرفتن من یعنی منهل شدن برنامه و به دستور ایمان اگر حتا یک نفر هم نیاید سفر را کنسل خواهیم کرد. این بار مسِولیت و این وابستگی افراد گروه به من نیز تاثیری نمیکند. میخواهم به حال خودم باقی بمانم. هیچ چیز دست من نیست و قدرت و اراده از من گرفته شده و چون حیوانی هستم که در مردابی از سیمان گرفتار شده و آگاه از سرنوشت خود دست از تلاشی ابلهلنه برداشته است و سر انجام داستان برایش مهم نیست و به آرامشی عجیب مجال میدهد تا هر لحظه بیشتر در وجودش رخنه کند.