۸/۱۰/۱۳۸۸

وقتی درس انقلاب را سه ترم متوالی اخذ می­کنیم

این روی جزوه:
به نظر می­آید چهارقرن مادی­گرایی و دوری از معنویت که در جامعه­ی غربی بوجود آمده بود نتوانست به شعار­ها و گفته­های خود جامع عمل بپوشاند. لذا از اوایل قرن بیست یک رویکرد به دین و معنویت به صورت یک موج در جهان آغاز شد. برای اثبات این نظریه ناچاریم ولو به صورت گذرا نگاهی به نحوه­ی شکل گرایی دو مکتب لیبرالیسم و کمونیسم داشته باشیم.
ماتریالیسم: 
لیبرالیسم - فیلان بهمان - بنیان­گذاران و نظریه پردازان - فیلان بهمان - مهمترین کتاب­ها - فیلان بهمان
کمونیسم - فیلان بهمان - بنیان گذاران و نظریه پردازان - فیلان بهمان - کتاب­ها و برسی اجمالی - فیلان بهمان

آن روی جزوه:
به طوری همه چیز طبق انتظار پیش می­رفت (و هنوز هم می­رود) که انتظار از بعدتری که خواهد آمد بی­ارزش جلوه کرد. طوری که برای برای رسیدن به این تلاش از هر تکراری جلوگیری کرد. باید می­ماند و عوض می­شدم. آن هم در این سفتی و سختی هوای داغ و پف­کرده­ی تهران،ایران،دنیا و من؟  که از کجا مگر باید تلاش را دنبال کرد که شب زودتر پی­گیری شود. که چرا درد داشت و عوض می­شد مدام  که من هم عوض می­شدم گاهی (و می­شوم هنوز) . دست می­زدم گاهی زخم­ها را که نشانه­ای یابم،تامل و یا شاید راهی باشد به جایی که بودی تو( و چه هستی هنوز) و یا تکرار می­شدم من با آن همه دوری که داشتی و صلح. حل می­شد قند در آب برای فشار دادن مواظب باش که نترکد غصه. 
سلب اختیار از من به خاطر مریض بود و نه فروید که می­توانست( و نمی­تواند دیگر) بدر کند کامل ماه را در این همه سوته کشی و ابر­پاره­گی که دارم امشب. از میان این همه جسمی بود و نه فرافکنی  ذهن  و یا روح من در این. آغاز می­شود در این دست بردن­ها. و چیزی را مطرح می­کنی که جوابی برای  هر حرف از این جمله نباید داشته باشد. و چه چشمم می­سوزد. به دنیا می­آورد بچه­اش را که گریه کند سخت در غم این درد که چرا داشت(و دارد هنوز) و مهم نیست که به کجا خواهم رسید کنم امشب را با هم بخوابیم ولی چه منفعت دردناکی داشت اگر فردا نباشد با هم و یا حالا که اینجا نشسته­ام و فکر کردم به همه جا و به همه چیز که بود و فکر می­کنم و ناگریزم از فکر و اختیار را درک کردم و میمیرد در درد زایمان تا به دنیا آورد کودک را. به دنیا واردش کند بیاید و می­میرد برای زایمان، برای درد. که خون بالا کشیده است خودش را تا زانو از زانو می­رسد تا زانو و درد بالا می­آید از زانو، تا زانو.
زانو.

۸/۰۴/۱۳۸۸

همواره لرزشی شهوانی از شهر کلوعه، شهری که عفیف­ترین شهرهاست می­گذرد. اگر زنان و مردان رویاهای گذرای خود را تحقق می­بخشیدند، شاهد هر خیال به انسانی تبدیل می­شد که با او داستان تعقیب­ها، ظاهر­سازی­ها، سوءتفاهم­ها، درگیری­ها و ستمگری­ها آغاز می­شد و گردش چرخ وفلک خیال­پردازی از حرکت باز می­ایستاد.

شهر­های ناپیدا،کالوینو
برگردان بهمن رییسی

۷/۲۵/۱۳۸۸

یک خواب

چند شب پیش خواب دیدم که یک خرس اومد و هارد کامپیوترم رو فرمت کرد.

۷/۱۳/۱۳۸۸

پیامی نیست
دیروز هم نبود
و امروز هم نیست
و«سیزیف» هم­چنان سنگ را 
بالا می­برد
و سنگ هم­چنان پایین
می­افتد
و پیامی نخواهد بود
جز انتظار 
جز پیام انتظار

بیژن جلالی

۶/۳۰/۱۳۸۸

فهمیدم که گذشته از خویشان فرانسواز، دیگر آدمیان هر چه از او دور­تر می­زیستند بدبختی­هایشان بیشتر دلش را به درد می­آورد.آبشار اشکی که با خواندن خبر نامرادی­های آدم­های ناشناس در روزنامه  می­ریخت،همین که پای آدمی به میان می­آمد که فرانسواز می­توانست او را اندکی مشخص در نظر آورد زود خشک می­شد. خدمتکار آشپزخانه در یکی از شب­های پس از زایمان دچار دل­پیچه­ی سختی شد؛ مادرم ناله­های او را شنید، بلند شد و فرانسواز را بیدار کرد که بی هیچ دل­سوزی گفت همه­ی آن سر و صداها بازی است و زنک میخواهد «ادای خانم­ها را درآورد.» پزشک که از پیش بیم چنان دل­پیچه­هایی را داشت، نشانه­ای را در یک کتاب پزشکی  که در خانه داشتیم گذاشته و صفحه­ای را مشخص کرده بود تا چگونگی کمک­هایی را که می­شد به بیمار داد آنجا بخوانیم. مادرم فرانسواز را دنبال کتاب فرستاد و سفارش کرد نشانه را گم نکند. یک ساعت گذشت و فرانسواز بر­نگشت؛ مادرم ناراحت شد و پنداشت او رفته و خوابیده است، و خود مرا به دنبال کتاب به کتاب­خانه فرستاد. در آنجا فرانسواز را دیدم که خواسته بود مطلبی را که با نشانه مشخص شده بود بداند، توصیف تخصصی آن نوع دل­پیچه را می­خواند و هق هق گریه می­کرد، چون بحث یک بیمار نمونه در کار بود که او نمی­شناخت. با خواندن هر کدام از عارضه­های درد آلودی که نویسنده متن برشمرده بود به صدای بلند می­گفت«وای! یا حضرت مریم، یعنی ممکن است خدا بخواهد یک انسان بدبخت بی­نوا را این­قدر زجر بدهد؟وای!بیچاره»
اما همین که صدایش کردم و به بالین «نیکی» جوتو برگشت چشمه­ی اشک­هایش خشک شد؛ دیگر نه توانست آن حس خوشایند دلسوزی و مهربانی را که خوب می­شناخت و اغلب با خواندن روزنامه­ها دستخوشش می­شد، و نه هیچ حس خوشایند دیگری از این نوع را از ملال و خشمی باز شناسد که بیدار شدن در نیمه­ی شب به خاطر خدمتکار آشپزخانه در او برانگیخته بود، و با دیدن همان زجری که خواندن شرحش او را به گریه انداخته بود جز غرولند ترش­رویانه و حتا نیش­خند­هایی وحشتناک چیزی از خود نشان نداد، و هنگامی که پنداشت رفته­ایم و دیگر صدایش را نمی­شنویم گفت:«چشمش کور می­خواست از آن کارها نکند! رفته کیفش را کرده، حالا برای ما بازی در می­آورد! یک جوان باید خیلی فلک­زده باشد که به سراغ این بیاید. آه! طرف­های مادر بی­نوایم چه خوب می­گفتند که: گر کسی بر کون سگ عاشق شود/آن برایش چون گل سرخی بود»

در جستجوی زمان از دست رفته/ جلد اول
مهدی سحابی/ نشر مرکز

۶/۱۹/۱۳۸۸

TAXI METER

مشهد_میدان تقی­آباد. منتظر تاکسی هستم برای سجاد. بعد از حدودن بیست دقیقه مسیر ماشین سجاد است. سوار می­شوم. پیکانی درب و داغان که تقریبن هیچ قسمتی از آن سالم نمانده است. فقط قابلیت پیش رفتن در مسیر را دارد. صندلی عقب آن گوشه می­نشینم.
تا از شلوغی دور میدان و حجم انبوه آدم­هایی که شاش از دماغشان می­آید حرف از دهانشان نه می­گذریم، مسافری نیست. راننده ماشین مردی میان­سال است. از آن میان­سالهای کوک و شنگول و از آنهایی که بدون این­که برایش مهم باشد یکریز ور می­زند و برایش اهمیتی هم ندارد که تو به مزخرفاتش توجه داشته باشی یا نه. یکریز ور می­زند و حتا به تو نگاه هم نمی­کند و عکس­العملت برایش مهم نیست. خیلی دوست دارم بدانم وقت­هایی که کسی  توی ماشین نیست باز هم بلند بلند ور می­زنند یا نه. این جور آدم­ها فقط نیاز به یک گوش دارند. مثلن گوش­های آویزان از از آینه­ی جلوی ماشین. و این گوش­ها دلیلی بر وراجی مدامشان است.
آنقد ترمز میزند که حالم به هم می­خورد. بالاخره یکی سوار می­شود. ریشو و ظاهرن احمق. صورت باریک،شکم بر آمده و دهانی که بوی گند می­دهد. و ردیف دندان­هایی زرد که آنقدر بین­شان فاصله هست که تکه­ای سبزی یا هر گند دیگری تا وعده­ی بعدی غذا بین­شان بماند. کله­ی تُنُک این مرد خرفت رنگش به زردی میزند که زیر این آفتاب گویا گندیده است. از جلوی توده­ی شلوغ دیگری رد می­شویم. 
مسیرهای کوتاه را سوار نمی­کند. صرفه ندارد. حالا خالی تا خود سجاد رفتن را ترجیه می­دهد. نیرویی مخفی و اراده­ای پنهان به­اش دستور می­دهد که سوارشان نکند. ولی همین غریزه­ی کثیف، به مغز پف کرده­اش دستور می­دهد که برای دختری که تا میدان ملک­آباد بیشتر نمی­رود، ترمز کند. دختر عقب روی تنها جای باقی­مانده می­نشیند. بوی مخلوطی از انواع کرم­ها، عطر­ها و هر گه دیگری تمام ماشین را می­گیرد. راننده بر می­گردد تا به بهانه­ی پرسیدن دوباره­ی مسیر قیافه­ی دختر را محکی بزند. بر که می­گردد می­بینم که دماغ نافرمش به طرز وحشیانه­ای زمخت است. سبیل بارییکش رنگی بین قهوه­ای و زرد دارد و عرق از روی سر نسبتن تاس­اش به روی شقیقه­ی گود افتاده­اش می­ریزد. مکثی زیاد طولانی می­کند و سرش را به سمت جاده بر­می­گرداند. حالا متوجه یقه­ی زرد و گند افتاده­­اش شده­ام که ماه­هاست رنگ آب ندیده است. 
دخترک روسری­اش را که تا فرق سرش عقب رفته با بی­میلی کمی جلو می­کشد و با تکانی طوری خودش را از بغل دستی­اش دور می­کند که گویی هر لحظه احتمال تجاوزی وحشیانه از آن سمت می­رود. مرد نا­خود­آگاه تکانی به خودش می­دهد و کمی سمت من می­سُرد ولی بلافاصله به حالت قبلی بر می­گردد. 
کمی مانده تا به ملک­آباد برسیم. مسافری در جای بی­ربطی به طورش می­خورد. راننده ناگهان ترمز می­گیرد. حدودن وسط خیابان ، کمی این ور تر و چند متر دورتر از مسافری که آرام آرام سمت ماشین می­آید. این وسط موقعیت مناسبی برای دید زدن دختر از آینه­ی جلوی ماشین است. مسافر، تا حدی کند و بی­رقبت به سمت ماشین می­آید که به راننده حالی کند که باید از دنده­ی عقب استفاده کند. چند لحظه مکث پوچی می­کند. دست راستش را از روی فرمان آهسته سُر می­دهد سمت دنده و حجم زمخت دستش روی آن ولو می­شود. هنوز گویا تصمیم قطعی برای تعویض دنده ندارد و این حجم جرم گرفته­ هنوز آن­جا ولوست و انگشتانش آزادانه بر اثر لرزش دنده می­لرزند. زمان میگذرد و دنده را کمی محکم­تر می­گیرد و  نوک انگشت­هایش به مانند گیاهان گوشت­خار دور گردی دنده جمع می­شود. سرک را بر می­گرداند و یک چشمش یه دختر و آن یکی روی جاده است. صدای قیژ فشردن کلاج به گوش می­رسد و آهسته دنده را به پایین فشار میدهد. اول صدای برخورد چرخ دنده­ها را می­شنوم که به خاطر بد گرفتن کلاج است و بار دوم با صدای کمتری دنده جا می­خورد ولی هنوز کلاج را ول نکرده و پای دیگرش روی ترمز است. این کودن گندیده سعی دارد تا جایی که امکان دارد ماشین را تکان ندهد و بهتر است خود مسافر بیاید. بعد از گذشت زمان نسبتن طولانی، کلاج را آرام آزاد می­کند و  ماشین با سرعت کم به سمت عقب حرکت می­کند. نیمی از فاصله­ی بین مسافر و ماشین طی می­شود و راننده کلاج و ترمز را می­گیرد. حرام­زاد ه­ی عوضی به همین مقدار رضایت می­دهد. باشد که نیمی از مسیر را مسافر طی کند. قبل از سوار شدن دوباره مسیرش را می­گوید: سجاد می­ری آقا؟ و راننده با حس بامزگی می­گوید: بیا بالا خوش­تیپ!
سوار می­شود و راه می­افتیم. هنگام راه افتادن بدون راهنما و با زاویه­ی شدیدی به وسط خیابان میرود و ماشین­هایی که منحرف شده­اند، صدای بوق و فحش­شان با هم می­آمیزد و راننده آهسته چیزی زمزمه می­کند. به خودش تلقین می­کند که حق با اوست و گور پدرشان! 
هنوز دنده را به 3 عوض نکرده که دختر می­خواهد پیاده شود. همان­جا دو نفر  دیگر سوار می­شوند که گنده­ترشان عقب می­نشیند و آن باریک­تره می­چپد آن جلو کنار مسافر دیگر.
هوای دم کرده­ی ماشین و آفتاب داغ که از پنجره­ی سمت من روی هیکلم می­تابد، موقعیتی غیر قابل تحمل به وجود می­آورد. سعی می­کنم شیشه را کمی پایین بدهم ولی دستگیره­ای در کار نیست و نه حتا دستگیره­ای برای باز کردن در. این در هیچ چیز ندارد.

۶/۱۷/۱۳۸۸

بعله، میشود گاهی اوقات که آن قدر هر چیزی را از نوع مرغوبش خوانده ای، یادت میرود چقدر باید لذت ببری. بعد راه حلش این است که کتاب خوب را ببندی و بروی سراغ ادبیاتی ضعیف. چند داستان کوتاه بد که بخوانی هی ضعف هایش می زند توی ذوق و هی ارضا نمی­شوی. بعد همین موقع است که باید بروی سراغ اصل جنس و ببینی که چگونه به ارگاسم می رساند آدم را.  چطور نیشت باز میشود بعضی جاها از این همه نویسنده بودن نویسنده و این که این همه بلد است کارش را. 

۵/۱۸/۱۳۸۸

یک ایده برای داستان

شخصی مبتلا به جنون گاوی شده ولی فقط تمایل عجیبی به شاخ زدن دارد، بیمار همیشه از این اتفاق شرمنده می­شود!
وقتی به طرف کتاب­فروشی رد می­رفتم یک­کم احساس افسردگی می­کردم. آدم به دنیا آمده که بمیرد. که چی؟ ولگردی و انتظار،انتظار برای یک قطار، انتظار برای یک خدمتکار در هتلی در لاسوگاس در یک شب ماه آگوست. انتظار برای موشی که بزند زیر آواز. انتظار برای ماری که بال در بی­آورد.
رد توی مغازه بود.

همو
من با استعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقتها به دست­هام نگاه می­کنم و فکر می­کنم که می­توانستم پیانیست بزرگی شوم. یا یک چیز دیگر. ولی دستهام چه کار کرده­اند؟ یک جایم را خارانده­اند، چک نوشته­اند، بند کفش بسته­اند، سیفون کشیده­اند و غیره. دست­هایم را حرام کرده­ام. همین­طور ذهنم را.
تلفن زنگ زد. با آخرین قبض اداره­ی مالیات که موعدش گذشته بود تلفن را خشک کردم و گوشی را برداشتم.

آره
باید فکر می­کردم. سعی کردم فکر کنم. مگس هنوز داشت روی میز راه می­رفت. مجله­ی اخبار اسب دوانی را لوله کردم و محکم کوبیدم روی میز. مگس دررفت. روز من نبود. هفته­ی من، ماه من، سال من، زندگی من. لعنتی.

همان
خوبی مستی این است که آدم هیچ وقت یبس نمی­شود.

همون
اسکاچ برای سر کشیدن نیست. بعد از مدتی که با آن بازی بازی کنی میبینی که جادویش رویت اثر می­کند.

همان
«سلام عزیزم من کیتی­ام!»
«سلام کیتی من نیک هستم»
«چه صدای قشنگی داری.»
«کجای صدای من قشنگه؟»
«اوه،داری شکسته­نفسی می­کنی!»
«نه کیتی، شکسته­نفسی نمی­کنم.»
«می­دونی من به تو خیلی احساس نزدیکی می­کنم، احساس می­کنم کنارت گلوله شدم و زل زدم به چشمات. من چشمای آبی درشت دارم. تو داری می­آی طرفم که من رو ببوسی.»
«چرت و پرت نگو کیتی، من تک و تنها اینجا نشسته­ام و اسکاچ می­خورم و به صدای بارون گوش می­کنم.»
«گوش کن نیک، تو باید یه کم از قوه­ی تخیلت استفاده کنی، خوئت رو رها کن و بعد از تصئر کارهایی که می­تونیم با هم بکنیم کیف کن. از صدای من خوشت نمی­آد؟ به نظرت ... اوم ... سکسی نیست؟»
جرا،یه کم، ولی نه خیلی، به نظر می­آد سرما خوردی، سرما خوردی؟»
«نیک،نیک، پسر عزیزم، من داغتر از اونی­ام که سرما بخورم!»
«چی؟»
«گفتم داغ­تر از اونی­ام که سرما بخورم.»
«ولی به نظر من که صدات سرماخوردست. شاید هم زیادی سیگار کشیدی.»
«من سرگرمی­هایی بهتر از سیگار کشیدن دارم.»
«چی مثلا کیتی؟»
«نمی­تونی حدس بزنی؟»
«نه.»
«پایین رو نگاه نیک.»
«باشه.»
«چی می­بینی؟»
«لیوان،تلفن ...»
«دیگه چی نیک؟»
«کفش­­هام ...»
«یه چیز گنده نمی­بینی که رو به سقفه؟»
«آها اونو می­گی؟اون شکممه!»

همان
تعطیلات لازم داشتم. پنج تا زن لازم داشتم. باید گوشم را شستشو می­دادم. باید روغن ماشینم را عوض می­کردم. نتوانسته بودم برگه­ی لعنتی مالیات بر درامد را درست پر کنم. یکی از دسته­های عینک مطالعه­ام شکسته بود. آپارتمانم را مورچه برداشته بود.باید دندان­هایم را جرم­گیری می­کردم. پاشنه­ی کفشهایم ساییده شده بود. بی­خوابی داشتم. مهلت بیمه ماشین تمام شده بود.هر دفعه که ریش ­می­زدم صورتم را می­بریدم. شش سال بود که نخندیده بودم. وقتی که هیچ چیز برای نگرانی وجود نداشت،بی­خودی نگران می­شدم، هر وقت هم که واقعا مسله­ی نگران کننده­ای وجود داشت مست می­کردم. تلفن دوباره زنگ زد،برش داشتم.
صدا پرسید«بلان؟»
جواب دادم:«شاید»

عامه پسند،چارلز بوکفسکی
پیمان خاکسار، نشر چشمه

۵/۱۷/۱۳۸۸

آپارتمان 69 یا چگونه یک رابطه جنسی را بدل کنیم به یک ارتباط گمشده ی پاک
1
شاهد را توی راهروی ورودی آپارتمانمان دیدم. از تیپ پسرهای خل و جل بود. صورت کشیده با ریش چند روزه و سر و وضع ژولیده و بوی عطر هرمس مدیترانه. توی آسانسور سر بحث را باهاش باز کردم. خیلی کم حرف بود ولی احمق به نظر نمی­آمد. من توی اتاق شماره 69 زندگی میکنم، با چند تا از دوستام. «تو این ساختمون زندگی میکنی؟»
« چیزی گفتی؟»
«گفتم تو هم تو این آپارتمان میشینی؟»
« آره»
« خیلی وقته؟»
« از وقتی یادم میاد»
« تا حالا ندیده بودمت؟»
« باید میدیدی؟»
« چی!»
« می­خوام اینجا یه سیگار بکشم»
« وقت نداری، من باید برم. توی همین طبقه­ای؟»
جمله­ام را تمام نکرده بودم که سیگاری در آورده بود و داشت روشن میکرد. آسانسور ایستاد. در باز شد. کسی بیرون نبود، چند لحظه بهش خیره ماندم. کامش را که گرفت سرش را به نشانه­ی تایید حرفم تکان داد. من رفتم سمت اتاق خودمان . شاهد رفت در اتاق 63 را زد. همانجا تصمیمم را گرفته بودم، باید مخ این پسرو بزنم. از دفعه­ی بعد که دیدمش یک هفته نگذشت که باهم توی تخت­خواب بودیم. این پسر یک دیوانه­ی تمام عیار بود که می­شد به راحتی هدایتش کرد به هر مسیری که می­خواهی. لذت میبردم از اینکه اذیتش می­کنم. بهش دروغ میگویم و باور میکند سریع. یک طورهایی ارضا می­شدم با به بازی گرفتنش. اینکه به راحتی قبول میکند همه چیز را. همیشه از گول خوردن لذت می­بردم. از اینکه مرا به بازی گرفته­اند و من خودم را آزادانه بازیچه­ی دست این و آن قرار می­دادم. ولی این­بار ،من بودم که کسی را بازی می­دادم. کسی که مثل هیچ احمق دیگری نبود. کسی که ظاهرن دل داده بود. تجربه­ای تازه است این تردیدی که دارم. و کمی عجیب البته.


2
حالا شاهد از حمام آمده و دارد خودش را خشک میکند و من نیز آماده میشوم برای یک هم­خوابگی دیگر. یک لذت بی­نظیر که زیر اندام این پسرک ساده دل و دوست داشتنی تجربه می­شود. می­نشیند لبه­ی تخت. به من نزدیک می­شود. ضربان قلبم چندین برابر میشود. لمس میکند مرا. می­بوسد. در آغوش می­گیرد و در هم می­لولیم. خوب بلد نیست کارش را. که چطور موقع سکس مرا بازی دهد.که به موقع مرا به اوج برساند. به لحظه­ی دلخواه.راحت میشود. شاهد کنار من دراز می­کشد. سیگاری روشن می­کند. حرفی نمی­زنم تا او شروع کند. او هم شروع نمی­کند. کسی می­خواهد در را باز کند.در را قفل کرده­ام. معمولا این ساعت از روز هیچ­کدامشان نمیرسند. در میزند. شاهد با سوالی که در چهره­اش است مرا نگاه میکند. فکر عجیبی به ذهنم رسیده. میخواهم کمی بیشتر بازی دهمش. از آن ور در صدای فرهاد - هم­خانه­ام - میآید. با ترسی عمیق در چهره­ام و حسی که انگار باید واقعیتی را الان رو کرد زیر لب میگویم: «شوهرم». چهره­ی شاهد همان طور متعجب میماند. انگار چیزی می­خواهد بگوید ولی نمیگوید. « فقط سریع باید یه جایی قایمت کنم الان»لباس­ها را کنار میزنم، کمد اتاق را کمی خلوت میکنم و آن پایین می­نشانمش. کلمه­ای حرف نمی­زند. خواهش میکنم صدایش در نیاید تا من خبرش کنم. در کمد را میبندم. در خانه را باز میکنم. فرهاد میخواهد چیزی بگوید. نمی­گذارم. دهنش را می­گیرم و آرام برایش داستان را توضیح می­دهم. از حماقت من خوشش آمده. شانس آوردم، اگر هم­خانه­ی دیگرم بود همه چیز را به هم ریخت. با فرهاد می­رویم توی اتاق. اشاره میکنم تا مرا ببوسد.لعنتی طوری مرا می­بوسد که وسوسه می­شوم. وحشی­ام می­کند دوباره. شروع میشود. همچنان که با فرهاد سکس میکنم(مرا میگاید؟) ،از حضور شاهد در کمد با آگاهی تمام لذت می­برم. فرهاد کارش را خوب بلد است. راحت می­شود. هر دو راحت می­شویم. چند جمله­ی مزخرف برای ظاهر سازی می­گوید و می­رود تا دوشی بگیرد. من مثل احمق­ها لبه­ی تخت نشسته­ام و لبخند عجیبی که خودم هم نمی­دانم معنایش را ،روی لبم می­نشیند. آهسته خودم را به در کمد می­رسانم. گوشم را به در می­چسبانم. «شاهد؟» صدایی نمی­آید. در را باز می­کنم و چهره­ام را شبیه کسی می­کنم که به اجبار به اشتباهش اعتراف کرده ولی ناراضی نیست هنوز. هنوز عاشق است و این دلیل را توجیه بزرگی بر دروغش می­یابد. خلاف انتظارم ،ترسی در چهره­ی شاهد دیده نمی­شود. به من خیره شده است.«رفته دوش بگیره، زیاد وقت نداریم. بهتره سریع از اینجا بری» بی­خیال؛ دارد هنوز به من نگاه می­کند. جوابی نمی­دهد. دلهره­ای غریب ناگهان به جانم می­افتد. «شاهد؟ خواهش میکنم عجله کن» چیزی نمی­گوید و فقط سرش را کمی بالاتر می­آورد. «چه مرگته شاهد؟ دیوونه شدی؟ سریع بیا بیرون تا نیومده» چند سرفه­ی ریز میکند و آرام می­گوید«نه، دوست دارم این تو بمونم» حوصله­ی این مسخره­بازیشو ندارم. یه جورایی دارد عصبی­ام می­کند. دستش را می­گیرم تا بیرون بکشمش. به شدت مقاومت می­کند. دستش را چنان سریع و محکم از دستم بیرون می­کشد که چند متری عقب میروم. می­افتم لبه­ی تخت. کمی ترسیده­ام خوب. نمی­فهمم چش شده. خونسردی و آرامشی که الان دارد مربوط نیست به آدمی که می­شناسم. دستش را که جدا می­کند کمی در کمد به سمت دیوار میرود. می­چسبد به ته کمد. «خواهش می­کنم ازت. شاهد. اصلن نمی­خوام اوضاع از این بدتر بشه. کار کثیفی کردم. می­دونم. جون هرکی دوست داری بیا بیرون. الان فرهاد پیداش می­شه.» فقط سرش را تکان می­دهد. حسابی گیج شده­ام. با این کارش چه چیزی را می­خواهد ثابت کند. لبه تخت چمبره می­زنم و سرم را مابین دستانم فشار میدهم. «رفت؟» آهسته می­گوید. سرم را بالا می­آورم. فرهاد دم در ایستاده است. با حوله­ی حمام. لبخند شیطنت آمیزی بر لبش است. نمی­توانم بخندم. انگشت اشاره­ام را جلوی دماغم می­گیرم. به بیرون از اتاق می­کشمش و همه چیز را می­گویم. «به هیچ ترفندی بیرون نمیاد. انگار قاطی کرده. رفتارش یه جوریه. خیلی نگارم فرهاد. چی­کار کنیم؟» طوری نگاه­ام می­کند که انگار مزخرف می­گویم. تقریبن همینطور است. «بزار همون تو بمونه. میرم تو اتاق بخوابم. بگو رفت بیرون. حوصلش سر میره میاد بیرون» میرود سمت اتاق خودش. « نخواب احمق. من با این چی­کار کنم؟ یه طورایی می­ترسوندم.»
«خر نشو دختر. فقط یه کم ترسیده.»
« نرو تو اتاق! واقعیتو بهش بگم؟»
« ببین! این مشکل من نیست. هر وقت من یه دخترو کردم تو کمد خودمم میارمش بیرون»
« چرت نگو فرهاد الان.»
جواب نمی­دهد. می­رود توی اتاق و در را از داخل قفل می­کند. حالا من مانده­ام با این پسر توی کمد. میروم توی اتاق و در کمد را باز می­کنم. همان جای قبلی­ست. « رفت بیرون. ولی زود بر­میگرده.» می­نشینم پایین جلوی کمد. کمی به جلو خم می­شوم و دست­اش را می­گیرم. آرام می­بوسم­اش. مثل احمق­ها گریه­ام گرفته. شاهد با سمت چپ پایین کف دست راستش اشکهای یک سمت صورتم را پاک می­کند. «متاسفم سارا. نمی­تونم از این تو بیام بیرون. فقط می­خوام که اینجا بمونم.» کلمات را آرام می­گوید. خیلی آرام. « ببین شاهد، کاری که من توی یک ساعت پیش انجام دادم خیلی بدتر از اون چیزیه که تو فکر می­کنی.»
«مهم نیست»
«اون یارو که من باهاش...»
«گفتم مهم نیست»
«تو چه مرگت شده؟ ازت خواهش می­کنم بیا بیرون بشینیم با هم صحبت کنیم.»
سرش را می­چسباند به دیوار. خیال بیرون آمدن ندارد.
دو و نیم ساعت می­گذرد تا فرهاد از اتاق بیرون بیاد. تمام این مدت یا روی تخت نشسته بودم یا عرض اتاق را راه می­رفتم. کلافه و بی­تاب و بی­قرارم. گاهی هم در کمد را نیمه باز میکردم و شاهد همان­جا بود. فرهاد می­آید تو. نگاهی به من میکند و بعد چهره­آش در هم می­رود. با دست راست کونش را می­خاراند. سرم را تکان می­دهم. می­رود سمت کمد. از جا می­پرم و بی­صدا هل­اش می­دهم کنار. بیرون اتاق می­رویم. «هنوز اون توی» دستش را از دستم می­کشد. «باشه، باهاش صحبت می­کنم. میارمش بیرون»
«نمی­شه، نباید بفهمه. اوضا بدتر می­شه ها»
« اون احمقی که اون تو هست باید یه جوری بیاریمش بیرون»
«خودم درستش می­کنم»
«سه ساعته اون توی کمده، تا حالا باید یه کاری می­کردی خوب. الان خودم میندازمش بیرون»
«توی اتاق نمیای»
سعی می­کند از کنار من رد شود. با تمام زوری که دارم چهار چوب در را می­گیرم. هل می­دهد. من بی­اختیار داد میزنم. فرهاد سرش را کمی جلو می­آورد «هی! توی کمد بهت خوش میگذره؟» با فریاد می­گوید. تلفن فرهاد زنگ می­زند. شیرینه. دوست دخترش. فورا بیرون می­رود. تن صدایش تغییر می­کند. من کمی نفس نفس می­زنم. در کمد را باز می کنم.« فرهاد هم خونه­ایمه. لعنت به من! بیا بیرون شاهد. چی­کار کنم؟ هر گهی بگی می­خورم» هیچ تغییر خاصی در چهره­اش نمی­بینم. گریه­ام می­گیرد. نمی­دانم دلم به حال خودم می­سوزد یا شاهد. صدای فرهاد کمی از آن طرف بلند می­شود. ده دقیقه راه می­روم. فرهاد می­آید. وسط اتاق می­ایستد و به من زل می­زند. سمت کمد می­رود. قبل از اینکه کاری کنم در را باز میکند. یقه­ی شاهد را می­گیرد و به سمت بیرون می­کشد. شاهد چهار چوب در را به طرز مضحکی محکم چسبیده. یقه پاره می­شود. فرهاد کمی عقب می­رود و مرا متعجب نگاه می­کند. من هم. می­رود سمت در. « برگشتم توی خونه نباشه» بیرون می­رود. «سارا» آهسته و بی­رمق از توی کمد صدا می­آید. «جانم؟»
« باید بشاشم» چیزی نمی­گویم. «یه ظرفی بده تا کارم و بکنم»
« دیوونه شدی شاهد. بیا بیرون عزیزم» این جمله را با بغض می­گویم. نزدیکش می­شوم. می­بوسمش. گریه می­کنم. می­روم از آشپزخانه یک ضرف یک لیتری خالی می­آورم. شاهد می­شاشد. ظرف را کنار در می­گذارم. پایین کمد می­نشینم شاهد را نگاه می­کنم. دو ساعت می­گذرد. در باز می­شود. پوریا هم خانه­ی دیوانه­ی دیگرم. یک روانیه کامل است. 6 ماه زندان و 1 سال بیمارستان روانی بوده. حالا هم معلوم نیست کجاها می­رود. همیشه هوایم را داشته. «سارا؟ این فرهاد چی میگه؟» می­آید تو. «یه چیزایی راجبه کمد می­گفت»
«دیوونه شده»
« برو کنار ببینم» توی کمد را نگاه می­کند. «این کسخله هنوز این توی»
«خفه شو و برو کنار»
«ببینم تو چرا بیرون نمیای؟»
«ولش کن اونو، من بهت توضیح میدم»
«نمیخواد الان میارمش بیرون»
می­رود از آشپزخانه یک ظرف یک لیتری خالی مشروب می­­آورد. روبروی شاهد می­ایستد. شیشه را بالا می­گیرد. «تا 5 میشمرم گورتو گم می­کنی بیرون» شروع به شمردن می­کند. تا 3 میشمرد. جلوی پوریا می­ایستم. « چه غلتی داری می­کنی؟» به شمردن ادامه می­دهد. پنج را می­گوید و مرا هل میدهد کنار. شیشه را محکم توی سر شاهد می­زند.
یک بار که دست می­کشیدم بین موهای شاهد. یک چیزی حس کرده بودم. انگار یک جای زخم. یک داغ قدیمی و بد. هر بار دستم به زخم میخورد، انگار که چیزی یادش می­آمد. داغی تازه می­شد هر بار. و من، با کنجکاوی عجیب این درد را تازه می­کردم انگار. تاب می­آورد شاهد.
له می­شود همه چیز. یک ظرف شیشه­ای بالای تخت است. برمی­دارمش و از دور سمت پوریا پرت می­کنم. این هم خورد می­شود. از گوش چپش به طور وحشتناکی خون می­ریزد. با تعجب به من زل زده است. داد می­زند. چرت می­گوید فقط. هیچ چیز از مزخرفاتش را نمی­شود فهمید. همیطور که زار می­زنم می­روم سمت کمد. در باز است. و از سر شاهد خون می­ریزد. حالا هم حالت چهره­اش زیاد فرقی ندارد. در باز می­شود. فرهاد. با عجله توی اتاق می­آید. پایش به بطری پر از شاش می­خورد. می­ریزد روی زمین. پوریا را می­بیند که نصف صورتش را خون گرفته است. « تو سالمی سارا؟»
چیزی نمی­گویم. « اون یارو کجاست؟» ناگهان نگاهش متوجه در کمد می­شود. «اون توی؟» سمت کمد می­رود. با مشت به جان شاهد می­افتد. من از پشت می­کشمش کنار. پیرهنش جر می­خورد. «دیوونه شدی سارا؟» داد می­زند. تلفنش زنگ میزند. جواب می­دهد. شیرین است. لحن صدایش عوض می­شود. می­رود بیرون تا بهتر صحبت کند. پوریا در کمال تعجب کناری ایستاده و مرا نگاه می­کند. تلفنم زنگ می­خورد. نگین، هم­خانه­ی دیگرم. قدیمی­تر از بقیه البته. چند روزی تهران نیست. نمی­توانم جواب دهم. همیشه در این جور مواقع خوب بدرد همدیگر خورده­ایم. خوب همه چیز عوض می­شده. الان ولی نه! پوریا که از اتاق رفته بود بیرون با یک اسلحه­ی عجیب وارد اتاق می­شود. من مثل سگ نگرانم. آرام سمت من میآید و روبرویم می­ایستد.«ده دقیقه وقت داری عزیزم تا این الاغو بندازی بیرون» می­رود بیرون. شاهد کبود و خونی گوشه کمد نشسته است. ده دقیقه ی تمام بهش التماس می­کنم. پوریا می­آید. ضامن اسلحه را می­کشد. میرود سمت کمد. تمام این کارها را سریع انجام می­دهد. صورت شاهد را نشانه می­رود و شلیک می­کند.
یک بار یادم است که شاهد تازه از حمام در آمده بود. لبه­ی تخت نشست و گریه کرد. من کنارش نشستم. نفهمیدم چش شده. نگاه می­کردم و اون چیزی نمیگفت. گریه­ی بی­دلیلش تمام شد و بعد با هم سکس داشتیم.
شوک وحشتناکی به من وارد می­شود و گوش­هایم سوت میزند. فرهاد میدود توی اتاق. تلفن هنوز توی دستش است. پوریا به شاهد زل زده. فرهاد هیچ چیز نمی­گوید. نمی­تواند بگوید. پوریا اسلحه را گوشه­ای پرت میکند و از خانه بیرون میدود. فرهاد هم دنبالش میرود. خانه ساکت است. چهره­ی شاهد باز هم فرقی نکرده است. دیگر تکان نمی­خورد حالا؛ و درست وسط پیشانیش سوراخ است. لبه تخت می­نشینم. به داخل کمد خیره شده­ام. خانه ساکت است.

3
چند دقیقه منتظر ایستاد. من کلید انداخته بودم و در باز بود. کسی انگار توی اتاقش نبود. بعد شاهد به سرفه افتاد. من چیزی نمی­گفتم و فقط نگاه می­کردم. سرفه­اش که تمام شد از توی جیبش کلید در آورد. در را باز کرد. به من نگاه کرد و خندید.پرسیدم«تنها یی»
فقط سرشو تکون داد. رفت توی آپارتمانش. من هم رفتم تو اتاق خودم. فرهاد با شیرین توی خانه بودند.


۴/۱۴/۱۳۸۸

باخ، فقط باخ میتونه اینجوری نعشه ام کنه الان

۴/۱۳/۱۳۸۸

متنفر اَم از هر ایدئولوژی و مکتب ای که مرگ حتی یک انسان را سبب شود.
[+]
شب نمی خوابم. نا خود صبح اوق میزنم. از شدت سرفه روده هام داره بیرون میریزه. نصف شب لبه تخت می شینم و سیگار می کشم و فکر می کنم. بعدش پامیشم میرم کنار پنجره سیگار می کشم و فکر می کنم. حالم از فکر کردن به هم می خوره. به زور میرم تو تخت خواب هدفون رو میچپونم تو گوشم و فکر میکنم

۳/۲۲/۱۳۸۸

"فکر کرده­اید که چه بهتر است اگر این روزها کمی واقعی­تر باشم؟"
این به­درد کجا میخورد بیشتر؟
الف: کتاب چهره ب: گودر ج: همینجا خوبه د: هر کدام
ذ: هیچ کدام ر: الخ


پ.ن: چرا فکر کردم که شما باید به این موضوع اصلن فکر کنید کلن؟
الف: نمی­دانید ب: حماقت ج: گزینه ب د: کتاب چهره
ذ: بروید ادامه­ گودرتان را بکنید! هان؟ بیکارید؟

پ.ن: چرا فکر کردم تا آخر گزینه­ی "ذ" را می­خوانید؟
الف: گزینه­ی ب ب: گزینه­ی بعدی ج: دارید ادامه می­دهید؟