۶/۱۷/۱۳۸۸
بعله، میشود گاهی اوقات که آن قدر هر چیزی را از نوع مرغوبش خوانده ای، یادت میرود چقدر باید لذت ببری. بعد راه حلش این است که کتاب خوب را ببندی و بروی سراغ ادبیاتی ضعیف. چند داستان کوتاه بد که بخوانی هی ضعف هایش می زند توی ذوق و هی ارضا نمیشوی. بعد همین موقع است که باید بروی سراغ اصل جنس و ببینی که چگونه به ارگاسم می رساند آدم را. چطور نیشت باز میشود بعضی جاها از این همه نویسنده بودن نویسنده و این که این همه بلد است کارش را.
۵/۱۸/۱۳۸۸
من با استعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقتها به دستهام نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم پیانیست بزرگی شوم. یا یک چیز دیگر. ولی دستهام چه کار کردهاند؟ یک جایم را خاراندهاند، چک نوشتهاند، بند کفش بستهاند، سیفون کشیدهاند و غیره. دستهایم را حرام کردهام. همینطور ذهنم را.
تلفن زنگ زد. با آخرین قبض ادارهی مالیات که موعدش گذشته بود تلفن را خشک کردم و گوشی را برداشتم.
آره
تلفن زنگ زد. با آخرین قبض ادارهی مالیات که موعدش گذشته بود تلفن را خشک کردم و گوشی را برداشتم.
آره
«سلام عزیزم من کیتیام!»
«سلام کیتی من نیک هستم»
«چه صدای قشنگی داری.»
«کجای صدای من قشنگه؟»
«اوه،داری شکستهنفسی میکنی!»
«نه کیتی، شکستهنفسی نمیکنم.»
«میدونی من به تو خیلی احساس نزدیکی میکنم، احساس میکنم کنارت گلوله شدم و زل زدم به چشمات. من چشمای آبی درشت دارم. تو داری میآی طرفم که من رو ببوسی.»
«چرت و پرت نگو کیتی، من تک و تنها اینجا نشستهام و اسکاچ میخورم و به صدای بارون گوش میکنم.»
«گوش کن نیک، تو باید یه کم از قوهی تخیلت استفاده کنی، خوئت رو رها کن و بعد از تصئر کارهایی که میتونیم با هم بکنیم کیف کن. از صدای من خوشت نمیآد؟ به نظرت ... اوم ... سکسی نیست؟»
جرا،یه کم، ولی نه خیلی، به نظر میآد سرما خوردی، سرما خوردی؟»
«نیک،نیک، پسر عزیزم، من داغتر از اونیام که سرما بخورم!»
«چی؟»
«گفتم داغتر از اونیام که سرما بخورم.»
«ولی به نظر من که صدات سرماخوردست. شاید هم زیادی سیگار کشیدی.»
«من سرگرمیهایی بهتر از سیگار کشیدن دارم.»
«چی مثلا کیتی؟»
«نمیتونی حدس بزنی؟»
«نه.»
«پایین رو نگاه نیک.»
«باشه.»
«چی میبینی؟»
«لیوان،تلفن ...»
«دیگه چی نیک؟»
«کفشهام ...»
«یه چیز گنده نمیبینی که رو به سقفه؟»
«آها اونو میگی؟اون شکممه!»
همان
«سلام کیتی من نیک هستم»
«چه صدای قشنگی داری.»
«کجای صدای من قشنگه؟»
«اوه،داری شکستهنفسی میکنی!»
«نه کیتی، شکستهنفسی نمیکنم.»
«میدونی من به تو خیلی احساس نزدیکی میکنم، احساس میکنم کنارت گلوله شدم و زل زدم به چشمات. من چشمای آبی درشت دارم. تو داری میآی طرفم که من رو ببوسی.»
«چرت و پرت نگو کیتی، من تک و تنها اینجا نشستهام و اسکاچ میخورم و به صدای بارون گوش میکنم.»
«گوش کن نیک، تو باید یه کم از قوهی تخیلت استفاده کنی، خوئت رو رها کن و بعد از تصئر کارهایی که میتونیم با هم بکنیم کیف کن. از صدای من خوشت نمیآد؟ به نظرت ... اوم ... سکسی نیست؟»
جرا،یه کم، ولی نه خیلی، به نظر میآد سرما خوردی، سرما خوردی؟»
«نیک،نیک، پسر عزیزم، من داغتر از اونیام که سرما بخورم!»
«چی؟»
«گفتم داغتر از اونیام که سرما بخورم.»
«ولی به نظر من که صدات سرماخوردست. شاید هم زیادی سیگار کشیدی.»
«من سرگرمیهایی بهتر از سیگار کشیدن دارم.»
«چی مثلا کیتی؟»
«نمیتونی حدس بزنی؟»
«نه.»
«پایین رو نگاه نیک.»
«باشه.»
«چی میبینی؟»
«لیوان،تلفن ...»
«دیگه چی نیک؟»
«کفشهام ...»
«یه چیز گنده نمیبینی که رو به سقفه؟»
«آها اونو میگی؟اون شکممه!»
همان
تعطیلات لازم داشتم. پنج تا زن لازم داشتم. باید گوشم را شستشو میدادم. باید روغن ماشینم را عوض میکردم. نتوانسته بودم برگهی لعنتی مالیات بر درامد را درست پر کنم. یکی از دستههای عینک مطالعهام شکسته بود. آپارتمانم را مورچه برداشته بود.باید دندانهایم را جرمگیری میکردم. پاشنهی کفشهایم ساییده شده بود. بیخوابی داشتم. مهلت بیمه ماشین تمام شده بود.هر دفعه که ریش میزدم صورتم را میبریدم. شش سال بود که نخندیده بودم. وقتی که هیچ چیز برای نگرانی وجود نداشت،بیخودی نگران میشدم، هر وقت هم که واقعا مسلهی نگران کنندهای وجود داشت مست میکردم. تلفن دوباره زنگ زد،برش داشتم.
صدا پرسید«بلان؟»
جواب دادم:«شاید»
عامه پسند،چارلز بوکفسکی
پیمان خاکسار، نشر چشمه
صدا پرسید«بلان؟»
جواب دادم:«شاید»
عامه پسند،چارلز بوکفسکی
پیمان خاکسار، نشر چشمه
۵/۱۷/۱۳۸۸
آپارتمان 69 یا چگونه یک رابطه جنسی را بدل کنیم به یک ارتباط گمشده ی پاک
1
شاهد را توی راهروی ورودی آپارتمانمان دیدم. از تیپ پسرهای خل و جل بود. صورت کشیده با ریش چند روزه و سر و وضع ژولیده و بوی عطر هرمس مدیترانه. توی آسانسور سر بحث را باهاش باز کردم. خیلی کم حرف بود ولی احمق به نظر نمیآمد. من توی اتاق شماره 69 زندگی میکنم، با چند تا از دوستام. «تو این ساختمون زندگی میکنی؟»
« چیزی گفتی؟»
«گفتم تو هم تو این آپارتمان میشینی؟»
« آره»
« خیلی وقته؟»
« از وقتی یادم میاد»
« تا حالا ندیده بودمت؟»
« باید میدیدی؟»
« چی!»
« میخوام اینجا یه سیگار بکشم»
« وقت نداری، من باید برم. توی همین طبقهای؟»
جملهام را تمام نکرده بودم که سیگاری در آورده بود و داشت روشن میکرد. آسانسور ایستاد. در باز شد. کسی بیرون نبود، چند لحظه بهش خیره ماندم. کامش را که گرفت سرش را به نشانهی تایید حرفم تکان داد. من رفتم سمت اتاق خودمان . شاهد رفت در اتاق 63 را زد. همانجا تصمیمم را گرفته بودم، باید مخ این پسرو بزنم. از دفعهی بعد که دیدمش یک هفته نگذشت که باهم توی تختخواب بودیم. این پسر یک دیوانهی تمام عیار بود که میشد به راحتی هدایتش کرد به هر مسیری که میخواهی. لذت میبردم از اینکه اذیتش میکنم. بهش دروغ میگویم و باور میکند سریع. یک طورهایی ارضا میشدم با به بازی گرفتنش. اینکه به راحتی قبول میکند همه چیز را. همیشه از گول خوردن لذت میبردم. از اینکه مرا به بازی گرفتهاند و من خودم را آزادانه بازیچهی دست این و آن قرار میدادم. ولی اینبار ،من بودم که کسی را بازی میدادم. کسی که مثل هیچ احمق دیگری نبود. کسی که ظاهرن دل داده بود. تجربهای تازه است این تردیدی که دارم. و کمی عجیب البته.
2
حالا شاهد از حمام آمده و دارد خودش را خشک میکند و من نیز آماده میشوم برای یک همخوابگی دیگر. یک لذت بینظیر که زیر اندام این پسرک ساده دل و دوست داشتنی تجربه میشود. مینشیند لبهی تخت. به من نزدیک میشود. ضربان قلبم چندین برابر میشود. لمس میکند مرا. میبوسد. در آغوش میگیرد و در هم میلولیم. خوب بلد نیست کارش را. که چطور موقع سکس مرا بازی دهد.که به موقع مرا به اوج برساند. به لحظهی دلخواه.راحت میشود. شاهد کنار من دراز میکشد. سیگاری روشن میکند. حرفی نمیزنم تا او شروع کند. او هم شروع نمیکند. کسی میخواهد در را باز کند.در را قفل کردهام. معمولا این ساعت از روز هیچکدامشان نمیرسند. در میزند. شاهد با سوالی که در چهرهاش است مرا نگاه میکند. فکر عجیبی به ذهنم رسیده. میخواهم کمی بیشتر بازی دهمش. از آن ور در صدای فرهاد - همخانهام - میآید. با ترسی عمیق در چهرهام و حسی که انگار باید واقعیتی را الان رو کرد زیر لب میگویم: «شوهرم». چهرهی شاهد همان طور متعجب میماند. انگار چیزی میخواهد بگوید ولی نمیگوید. « فقط سریع باید یه جایی قایمت کنم الان»لباسها را کنار میزنم، کمد اتاق را کمی خلوت میکنم و آن پایین مینشانمش. کلمهای حرف نمیزند. خواهش میکنم صدایش در نیاید تا من خبرش کنم. در کمد را میبندم. در خانه را باز میکنم. فرهاد میخواهد چیزی بگوید. نمیگذارم. دهنش را میگیرم و آرام برایش داستان را توضیح میدهم. از حماقت من خوشش آمده. شانس آوردم، اگر همخانهی دیگرم بود همه چیز را به هم ریخت. با فرهاد میرویم توی اتاق. اشاره میکنم تا مرا ببوسد.لعنتی طوری مرا میبوسد که وسوسه میشوم. وحشیام میکند دوباره. شروع میشود. همچنان که با فرهاد سکس میکنم(مرا میگاید؟) ،از حضور شاهد در کمد با آگاهی تمام لذت میبرم. فرهاد کارش را خوب بلد است. راحت میشود. هر دو راحت میشویم. چند جملهی مزخرف برای ظاهر سازی میگوید و میرود تا دوشی بگیرد. من مثل احمقها لبهی تخت نشستهام و لبخند عجیبی که خودم هم نمیدانم معنایش را ،روی لبم مینشیند. آهسته خودم را به در کمد میرسانم. گوشم را به در میچسبانم. «شاهد؟» صدایی نمیآید. در را باز میکنم و چهرهام را شبیه کسی میکنم که به اجبار به اشتباهش اعتراف کرده ولی ناراضی نیست هنوز. هنوز عاشق است و این دلیل را توجیه بزرگی بر دروغش مییابد. خلاف انتظارم ،ترسی در چهرهی شاهد دیده نمیشود. به من خیره شده است.«رفته دوش بگیره، زیاد وقت نداریم. بهتره سریع از اینجا بری» بیخیال؛ دارد هنوز به من نگاه میکند. جوابی نمیدهد. دلهرهای غریب ناگهان به جانم میافتد. «شاهد؟ خواهش میکنم عجله کن» چیزی نمیگوید و فقط سرش را کمی بالاتر میآورد. «چه مرگته شاهد؟ دیوونه شدی؟ سریع بیا بیرون تا نیومده» چند سرفهی ریز میکند و آرام میگوید«نه، دوست دارم این تو بمونم» حوصلهی این مسخرهبازیشو ندارم. یه جورایی دارد عصبیام میکند. دستش را میگیرم تا بیرون بکشمش. به شدت مقاومت میکند. دستش را چنان سریع و محکم از دستم بیرون میکشد که چند متری عقب میروم. میافتم لبهی تخت. کمی ترسیدهام خوب. نمیفهمم چش شده. خونسردی و آرامشی که الان دارد مربوط نیست به آدمی که میشناسم. دستش را که جدا میکند کمی در کمد به سمت دیوار میرود. میچسبد به ته کمد. «خواهش میکنم ازت. شاهد. اصلن نمیخوام اوضاع از این بدتر بشه. کار کثیفی کردم. میدونم. جون هرکی دوست داری بیا بیرون. الان فرهاد پیداش میشه.» فقط سرش را تکان میدهد. حسابی گیج شدهام. با این کارش چه چیزی را میخواهد ثابت کند. لبه تخت چمبره میزنم و سرم را مابین دستانم فشار میدهم. «رفت؟» آهسته میگوید. سرم را بالا میآورم. فرهاد دم در ایستاده است. با حولهی حمام. لبخند شیطنت آمیزی بر لبش است. نمیتوانم بخندم. انگشت اشارهام را جلوی دماغم میگیرم. به بیرون از اتاق میکشمش و همه چیز را میگویم. «به هیچ ترفندی بیرون نمیاد. انگار قاطی کرده. رفتارش یه جوریه. خیلی نگارم فرهاد. چیکار کنیم؟» طوری نگاهام میکند که انگار مزخرف میگویم. تقریبن همینطور است. «بزار همون تو بمونه. میرم تو اتاق بخوابم. بگو رفت بیرون. حوصلش سر میره میاد بیرون» میرود سمت اتاق خودش. « نخواب احمق. من با این چیکار کنم؟ یه طورایی میترسوندم.»
«خر نشو دختر. فقط یه کم ترسیده.»
« نرو تو اتاق! واقعیتو بهش بگم؟»
« ببین! این مشکل من نیست. هر وقت من یه دخترو کردم تو کمد خودمم میارمش بیرون»
« چرت نگو فرهاد الان.»
جواب نمیدهد. میرود توی اتاق و در را از داخل قفل میکند. حالا من ماندهام با این پسر توی کمد. میروم توی اتاق و در کمد را باز میکنم. همان جای قبلیست. « رفت بیرون. ولی زود برمیگرده.» مینشینم پایین جلوی کمد. کمی به جلو خم میشوم و دستاش را میگیرم. آرام میبوسماش. مثل احمقها گریهام گرفته. شاهد با سمت چپ پایین کف دست راستش اشکهای یک سمت صورتم را پاک میکند. «متاسفم سارا. نمیتونم از این تو بیام بیرون. فقط میخوام که اینجا بمونم.» کلمات را آرام میگوید. خیلی آرام. « ببین شاهد، کاری که من توی یک ساعت پیش انجام دادم خیلی بدتر از اون چیزیه که تو فکر میکنی.»
«مهم نیست»
«اون یارو که من باهاش...»
«گفتم مهم نیست»
«تو چه مرگت شده؟ ازت خواهش میکنم بیا بیرون بشینیم با هم صحبت کنیم.»
سرش را میچسباند به دیوار. خیال بیرون آمدن ندارد.
دو و نیم ساعت میگذرد تا فرهاد از اتاق بیرون بیاد. تمام این مدت یا روی تخت نشسته بودم یا عرض اتاق را راه میرفتم. کلافه و بیتاب و بیقرارم. گاهی هم در کمد را نیمه باز میکردم و شاهد همانجا بود. فرهاد میآید تو. نگاهی به من میکند و بعد چهرهآش در هم میرود. با دست راست کونش را میخاراند. سرم را تکان میدهم. میرود سمت کمد. از جا میپرم و بیصدا هلاش میدهم کنار. بیرون اتاق میرویم. «هنوز اون توی» دستش را از دستم میکشد. «باشه، باهاش صحبت میکنم. میارمش بیرون»
«نمیشه، نباید بفهمه. اوضا بدتر میشه ها»
« اون احمقی که اون تو هست باید یه جوری بیاریمش بیرون»
«خودم درستش میکنم»
«سه ساعته اون توی کمده، تا حالا باید یه کاری میکردی خوب. الان خودم میندازمش بیرون»
«توی اتاق نمیای»
سعی میکند از کنار من رد شود. با تمام زوری که دارم چهار چوب در را میگیرم. هل میدهد. من بیاختیار داد میزنم. فرهاد سرش را کمی جلو میآورد «هی! توی کمد بهت خوش میگذره؟» با فریاد میگوید. تلفن فرهاد زنگ میزند. شیرینه. دوست دخترش. فورا بیرون میرود. تن صدایش تغییر میکند. من کمی نفس نفس میزنم. در کمد را باز می کنم.« فرهاد هم خونهایمه. لعنت به من! بیا بیرون شاهد. چیکار کنم؟ هر گهی بگی میخورم» هیچ تغییر خاصی در چهرهاش نمیبینم. گریهام میگیرد. نمیدانم دلم به حال خودم میسوزد یا شاهد. صدای فرهاد کمی از آن طرف بلند میشود. ده دقیقه راه میروم. فرهاد میآید. وسط اتاق میایستد و به من زل میزند. سمت کمد میرود. قبل از اینکه کاری کنم در را باز میکند. یقهی شاهد را میگیرد و به سمت بیرون میکشد. شاهد چهار چوب در را به طرز مضحکی محکم چسبیده. یقه پاره میشود. فرهاد کمی عقب میرود و مرا متعجب نگاه میکند. من هم. میرود سمت در. « برگشتم توی خونه نباشه» بیرون میرود. «سارا» آهسته و بیرمق از توی کمد صدا میآید. «جانم؟»
« باید بشاشم» چیزی نمیگویم. «یه ظرفی بده تا کارم و بکنم»
« دیوونه شدی شاهد. بیا بیرون عزیزم» این جمله را با بغض میگویم. نزدیکش میشوم. میبوسمش. گریه میکنم. میروم از آشپزخانه یک ضرف یک لیتری خالی میآورم. شاهد میشاشد. ظرف را کنار در میگذارم. پایین کمد مینشینم شاهد را نگاه میکنم. دو ساعت میگذرد. در باز میشود. پوریا هم خانهی دیوانهی دیگرم. یک روانیه کامل است. 6 ماه زندان و 1 سال بیمارستان روانی بوده. حالا هم معلوم نیست کجاها میرود. همیشه هوایم را داشته. «سارا؟ این فرهاد چی میگه؟» میآید تو. «یه چیزایی راجبه کمد میگفت»
«دیوونه شده»
« برو کنار ببینم» توی کمد را نگاه میکند. «این کسخله هنوز این توی»
«خفه شو و برو کنار»
«ببینم تو چرا بیرون نمیای؟»
«ولش کن اونو، من بهت توضیح میدم»
«نمیخواد الان میارمش بیرون»
میرود از آشپزخانه یک ظرف یک لیتری خالی مشروب میآورد. روبروی شاهد میایستد. شیشه را بالا میگیرد. «تا 5 میشمرم گورتو گم میکنی بیرون» شروع به شمردن میکند. تا 3 میشمرد. جلوی پوریا میایستم. « چه غلتی داری میکنی؟» به شمردن ادامه میدهد. پنج را میگوید و مرا هل میدهد کنار. شیشه را محکم توی سر شاهد میزند.
یک بار که دست میکشیدم بین موهای شاهد. یک چیزی حس کرده بودم. انگار یک جای زخم. یک داغ قدیمی و بد. هر بار دستم به زخم میخورد، انگار که چیزی یادش میآمد. داغی تازه میشد هر بار. و من، با کنجکاوی عجیب این درد را تازه میکردم انگار. تاب میآورد شاهد.
له میشود همه چیز. یک ظرف شیشهای بالای تخت است. برمیدارمش و از دور سمت پوریا پرت میکنم. این هم خورد میشود. از گوش چپش به طور وحشتناکی خون میریزد. با تعجب به من زل زده است. داد میزند. چرت میگوید فقط. هیچ چیز از مزخرفاتش را نمیشود فهمید. همیطور که زار میزنم میروم سمت کمد. در باز است. و از سر شاهد خون میریزد. حالا هم حالت چهرهاش زیاد فرقی ندارد. در باز میشود. فرهاد. با عجله توی اتاق میآید. پایش به بطری پر از شاش میخورد. میریزد روی زمین. پوریا را میبیند که نصف صورتش را خون گرفته است. « تو سالمی سارا؟»
چیزی نمیگویم. « اون یارو کجاست؟» ناگهان نگاهش متوجه در کمد میشود. «اون توی؟» سمت کمد میرود. با مشت به جان شاهد میافتد. من از پشت میکشمش کنار. پیرهنش جر میخورد. «دیوونه شدی سارا؟» داد میزند. تلفنش زنگ میزند. جواب میدهد. شیرین است. لحن صدایش عوض میشود. میرود بیرون تا بهتر صحبت کند. پوریا در کمال تعجب کناری ایستاده و مرا نگاه میکند. تلفنم زنگ میخورد. نگین، همخانهی دیگرم. قدیمیتر از بقیه البته. چند روزی تهران نیست. نمیتوانم جواب دهم. همیشه در این جور مواقع خوب بدرد همدیگر خوردهایم. خوب همه چیز عوض میشده. الان ولی نه! پوریا که از اتاق رفته بود بیرون با یک اسلحهی عجیب وارد اتاق میشود. من مثل سگ نگرانم. آرام سمت من میآید و روبرویم میایستد.«ده دقیقه وقت داری عزیزم تا این الاغو بندازی بیرون» میرود بیرون. شاهد کبود و خونی گوشه کمد نشسته است. ده دقیقه ی تمام بهش التماس میکنم. پوریا میآید. ضامن اسلحه را میکشد. میرود سمت کمد. تمام این کارها را سریع انجام میدهد. صورت شاهد را نشانه میرود و شلیک میکند.
یک بار یادم است که شاهد تازه از حمام در آمده بود. لبهی تخت نشست و گریه کرد. من کنارش نشستم. نفهمیدم چش شده. نگاه میکردم و اون چیزی نمیگفت. گریهی بیدلیلش تمام شد و بعد با هم سکس داشتیم.
شوک وحشتناکی به من وارد میشود و گوشهایم سوت میزند. فرهاد میدود توی اتاق. تلفن هنوز توی دستش است. پوریا به شاهد زل زده. فرهاد هیچ چیز نمیگوید. نمیتواند بگوید. پوریا اسلحه را گوشهای پرت میکند و از خانه بیرون میدود. فرهاد هم دنبالش میرود. خانه ساکت است. چهرهی شاهد باز هم فرقی نکرده است. دیگر تکان نمیخورد حالا؛ و درست وسط پیشانیش سوراخ است. لبه تخت مینشینم. به داخل کمد خیره شدهام. خانه ساکت است.
3
چند دقیقه منتظر ایستاد. من کلید انداخته بودم و در باز بود. کسی انگار توی اتاقش نبود. بعد شاهد به سرفه افتاد. من چیزی نمیگفتم و فقط نگاه میکردم. سرفهاش که تمام شد از توی جیبش کلید در آورد. در را باز کرد. به من نگاه کرد و خندید.پرسیدم«تنها یی»
فقط سرشو تکون داد. رفت توی آپارتمانش. من هم رفتم تو اتاق خودم. فرهاد با شیرین توی خانه بودند.
شاهد را توی راهروی ورودی آپارتمانمان دیدم. از تیپ پسرهای خل و جل بود. صورت کشیده با ریش چند روزه و سر و وضع ژولیده و بوی عطر هرمس مدیترانه. توی آسانسور سر بحث را باهاش باز کردم. خیلی کم حرف بود ولی احمق به نظر نمیآمد. من توی اتاق شماره 69 زندگی میکنم، با چند تا از دوستام. «تو این ساختمون زندگی میکنی؟»
« چیزی گفتی؟»
«گفتم تو هم تو این آپارتمان میشینی؟»
« آره»
« خیلی وقته؟»
« از وقتی یادم میاد»
« تا حالا ندیده بودمت؟»
« باید میدیدی؟»
« چی!»
« میخوام اینجا یه سیگار بکشم»
« وقت نداری، من باید برم. توی همین طبقهای؟»
جملهام را تمام نکرده بودم که سیگاری در آورده بود و داشت روشن میکرد. آسانسور ایستاد. در باز شد. کسی بیرون نبود، چند لحظه بهش خیره ماندم. کامش را که گرفت سرش را به نشانهی تایید حرفم تکان داد. من رفتم سمت اتاق خودمان . شاهد رفت در اتاق 63 را زد. همانجا تصمیمم را گرفته بودم، باید مخ این پسرو بزنم. از دفعهی بعد که دیدمش یک هفته نگذشت که باهم توی تختخواب بودیم. این پسر یک دیوانهی تمام عیار بود که میشد به راحتی هدایتش کرد به هر مسیری که میخواهی. لذت میبردم از اینکه اذیتش میکنم. بهش دروغ میگویم و باور میکند سریع. یک طورهایی ارضا میشدم با به بازی گرفتنش. اینکه به راحتی قبول میکند همه چیز را. همیشه از گول خوردن لذت میبردم. از اینکه مرا به بازی گرفتهاند و من خودم را آزادانه بازیچهی دست این و آن قرار میدادم. ولی اینبار ،من بودم که کسی را بازی میدادم. کسی که مثل هیچ احمق دیگری نبود. کسی که ظاهرن دل داده بود. تجربهای تازه است این تردیدی که دارم. و کمی عجیب البته.
2
حالا شاهد از حمام آمده و دارد خودش را خشک میکند و من نیز آماده میشوم برای یک همخوابگی دیگر. یک لذت بینظیر که زیر اندام این پسرک ساده دل و دوست داشتنی تجربه میشود. مینشیند لبهی تخت. به من نزدیک میشود. ضربان قلبم چندین برابر میشود. لمس میکند مرا. میبوسد. در آغوش میگیرد و در هم میلولیم. خوب بلد نیست کارش را. که چطور موقع سکس مرا بازی دهد.که به موقع مرا به اوج برساند. به لحظهی دلخواه.راحت میشود. شاهد کنار من دراز میکشد. سیگاری روشن میکند. حرفی نمیزنم تا او شروع کند. او هم شروع نمیکند. کسی میخواهد در را باز کند.در را قفل کردهام. معمولا این ساعت از روز هیچکدامشان نمیرسند. در میزند. شاهد با سوالی که در چهرهاش است مرا نگاه میکند. فکر عجیبی به ذهنم رسیده. میخواهم کمی بیشتر بازی دهمش. از آن ور در صدای فرهاد - همخانهام - میآید. با ترسی عمیق در چهرهام و حسی که انگار باید واقعیتی را الان رو کرد زیر لب میگویم: «شوهرم». چهرهی شاهد همان طور متعجب میماند. انگار چیزی میخواهد بگوید ولی نمیگوید. « فقط سریع باید یه جایی قایمت کنم الان»لباسها را کنار میزنم، کمد اتاق را کمی خلوت میکنم و آن پایین مینشانمش. کلمهای حرف نمیزند. خواهش میکنم صدایش در نیاید تا من خبرش کنم. در کمد را میبندم. در خانه را باز میکنم. فرهاد میخواهد چیزی بگوید. نمیگذارم. دهنش را میگیرم و آرام برایش داستان را توضیح میدهم. از حماقت من خوشش آمده. شانس آوردم، اگر همخانهی دیگرم بود همه چیز را به هم ریخت. با فرهاد میرویم توی اتاق. اشاره میکنم تا مرا ببوسد.لعنتی طوری مرا میبوسد که وسوسه میشوم. وحشیام میکند دوباره. شروع میشود. همچنان که با فرهاد سکس میکنم(مرا میگاید؟) ،از حضور شاهد در کمد با آگاهی تمام لذت میبرم. فرهاد کارش را خوب بلد است. راحت میشود. هر دو راحت میشویم. چند جملهی مزخرف برای ظاهر سازی میگوید و میرود تا دوشی بگیرد. من مثل احمقها لبهی تخت نشستهام و لبخند عجیبی که خودم هم نمیدانم معنایش را ،روی لبم مینشیند. آهسته خودم را به در کمد میرسانم. گوشم را به در میچسبانم. «شاهد؟» صدایی نمیآید. در را باز میکنم و چهرهام را شبیه کسی میکنم که به اجبار به اشتباهش اعتراف کرده ولی ناراضی نیست هنوز. هنوز عاشق است و این دلیل را توجیه بزرگی بر دروغش مییابد. خلاف انتظارم ،ترسی در چهرهی شاهد دیده نمیشود. به من خیره شده است.«رفته دوش بگیره، زیاد وقت نداریم. بهتره سریع از اینجا بری» بیخیال؛ دارد هنوز به من نگاه میکند. جوابی نمیدهد. دلهرهای غریب ناگهان به جانم میافتد. «شاهد؟ خواهش میکنم عجله کن» چیزی نمیگوید و فقط سرش را کمی بالاتر میآورد. «چه مرگته شاهد؟ دیوونه شدی؟ سریع بیا بیرون تا نیومده» چند سرفهی ریز میکند و آرام میگوید«نه، دوست دارم این تو بمونم» حوصلهی این مسخرهبازیشو ندارم. یه جورایی دارد عصبیام میکند. دستش را میگیرم تا بیرون بکشمش. به شدت مقاومت میکند. دستش را چنان سریع و محکم از دستم بیرون میکشد که چند متری عقب میروم. میافتم لبهی تخت. کمی ترسیدهام خوب. نمیفهمم چش شده. خونسردی و آرامشی که الان دارد مربوط نیست به آدمی که میشناسم. دستش را که جدا میکند کمی در کمد به سمت دیوار میرود. میچسبد به ته کمد. «خواهش میکنم ازت. شاهد. اصلن نمیخوام اوضاع از این بدتر بشه. کار کثیفی کردم. میدونم. جون هرکی دوست داری بیا بیرون. الان فرهاد پیداش میشه.» فقط سرش را تکان میدهد. حسابی گیج شدهام. با این کارش چه چیزی را میخواهد ثابت کند. لبه تخت چمبره میزنم و سرم را مابین دستانم فشار میدهم. «رفت؟» آهسته میگوید. سرم را بالا میآورم. فرهاد دم در ایستاده است. با حولهی حمام. لبخند شیطنت آمیزی بر لبش است. نمیتوانم بخندم. انگشت اشارهام را جلوی دماغم میگیرم. به بیرون از اتاق میکشمش و همه چیز را میگویم. «به هیچ ترفندی بیرون نمیاد. انگار قاطی کرده. رفتارش یه جوریه. خیلی نگارم فرهاد. چیکار کنیم؟» طوری نگاهام میکند که انگار مزخرف میگویم. تقریبن همینطور است. «بزار همون تو بمونه. میرم تو اتاق بخوابم. بگو رفت بیرون. حوصلش سر میره میاد بیرون» میرود سمت اتاق خودش. « نخواب احمق. من با این چیکار کنم؟ یه طورایی میترسوندم.»
«خر نشو دختر. فقط یه کم ترسیده.»
« نرو تو اتاق! واقعیتو بهش بگم؟»
« ببین! این مشکل من نیست. هر وقت من یه دخترو کردم تو کمد خودمم میارمش بیرون»
« چرت نگو فرهاد الان.»
جواب نمیدهد. میرود توی اتاق و در را از داخل قفل میکند. حالا من ماندهام با این پسر توی کمد. میروم توی اتاق و در کمد را باز میکنم. همان جای قبلیست. « رفت بیرون. ولی زود برمیگرده.» مینشینم پایین جلوی کمد. کمی به جلو خم میشوم و دستاش را میگیرم. آرام میبوسماش. مثل احمقها گریهام گرفته. شاهد با سمت چپ پایین کف دست راستش اشکهای یک سمت صورتم را پاک میکند. «متاسفم سارا. نمیتونم از این تو بیام بیرون. فقط میخوام که اینجا بمونم.» کلمات را آرام میگوید. خیلی آرام. « ببین شاهد، کاری که من توی یک ساعت پیش انجام دادم خیلی بدتر از اون چیزیه که تو فکر میکنی.»
«مهم نیست»
«اون یارو که من باهاش...»
«گفتم مهم نیست»
«تو چه مرگت شده؟ ازت خواهش میکنم بیا بیرون بشینیم با هم صحبت کنیم.»
سرش را میچسباند به دیوار. خیال بیرون آمدن ندارد.
دو و نیم ساعت میگذرد تا فرهاد از اتاق بیرون بیاد. تمام این مدت یا روی تخت نشسته بودم یا عرض اتاق را راه میرفتم. کلافه و بیتاب و بیقرارم. گاهی هم در کمد را نیمه باز میکردم و شاهد همانجا بود. فرهاد میآید تو. نگاهی به من میکند و بعد چهرهآش در هم میرود. با دست راست کونش را میخاراند. سرم را تکان میدهم. میرود سمت کمد. از جا میپرم و بیصدا هلاش میدهم کنار. بیرون اتاق میرویم. «هنوز اون توی» دستش را از دستم میکشد. «باشه، باهاش صحبت میکنم. میارمش بیرون»
«نمیشه، نباید بفهمه. اوضا بدتر میشه ها»
« اون احمقی که اون تو هست باید یه جوری بیاریمش بیرون»
«خودم درستش میکنم»
«سه ساعته اون توی کمده، تا حالا باید یه کاری میکردی خوب. الان خودم میندازمش بیرون»
«توی اتاق نمیای»
سعی میکند از کنار من رد شود. با تمام زوری که دارم چهار چوب در را میگیرم. هل میدهد. من بیاختیار داد میزنم. فرهاد سرش را کمی جلو میآورد «هی! توی کمد بهت خوش میگذره؟» با فریاد میگوید. تلفن فرهاد زنگ میزند. شیرینه. دوست دخترش. فورا بیرون میرود. تن صدایش تغییر میکند. من کمی نفس نفس میزنم. در کمد را باز می کنم.« فرهاد هم خونهایمه. لعنت به من! بیا بیرون شاهد. چیکار کنم؟ هر گهی بگی میخورم» هیچ تغییر خاصی در چهرهاش نمیبینم. گریهام میگیرد. نمیدانم دلم به حال خودم میسوزد یا شاهد. صدای فرهاد کمی از آن طرف بلند میشود. ده دقیقه راه میروم. فرهاد میآید. وسط اتاق میایستد و به من زل میزند. سمت کمد میرود. قبل از اینکه کاری کنم در را باز میکند. یقهی شاهد را میگیرد و به سمت بیرون میکشد. شاهد چهار چوب در را به طرز مضحکی محکم چسبیده. یقه پاره میشود. فرهاد کمی عقب میرود و مرا متعجب نگاه میکند. من هم. میرود سمت در. « برگشتم توی خونه نباشه» بیرون میرود. «سارا» آهسته و بیرمق از توی کمد صدا میآید. «جانم؟»
« باید بشاشم» چیزی نمیگویم. «یه ظرفی بده تا کارم و بکنم»
« دیوونه شدی شاهد. بیا بیرون عزیزم» این جمله را با بغض میگویم. نزدیکش میشوم. میبوسمش. گریه میکنم. میروم از آشپزخانه یک ضرف یک لیتری خالی میآورم. شاهد میشاشد. ظرف را کنار در میگذارم. پایین کمد مینشینم شاهد را نگاه میکنم. دو ساعت میگذرد. در باز میشود. پوریا هم خانهی دیوانهی دیگرم. یک روانیه کامل است. 6 ماه زندان و 1 سال بیمارستان روانی بوده. حالا هم معلوم نیست کجاها میرود. همیشه هوایم را داشته. «سارا؟ این فرهاد چی میگه؟» میآید تو. «یه چیزایی راجبه کمد میگفت»
«دیوونه شده»
« برو کنار ببینم» توی کمد را نگاه میکند. «این کسخله هنوز این توی»
«خفه شو و برو کنار»
«ببینم تو چرا بیرون نمیای؟»
«ولش کن اونو، من بهت توضیح میدم»
«نمیخواد الان میارمش بیرون»
میرود از آشپزخانه یک ظرف یک لیتری خالی مشروب میآورد. روبروی شاهد میایستد. شیشه را بالا میگیرد. «تا 5 میشمرم گورتو گم میکنی بیرون» شروع به شمردن میکند. تا 3 میشمرد. جلوی پوریا میایستم. « چه غلتی داری میکنی؟» به شمردن ادامه میدهد. پنج را میگوید و مرا هل میدهد کنار. شیشه را محکم توی سر شاهد میزند.
یک بار که دست میکشیدم بین موهای شاهد. یک چیزی حس کرده بودم. انگار یک جای زخم. یک داغ قدیمی و بد. هر بار دستم به زخم میخورد، انگار که چیزی یادش میآمد. داغی تازه میشد هر بار. و من، با کنجکاوی عجیب این درد را تازه میکردم انگار. تاب میآورد شاهد.
له میشود همه چیز. یک ظرف شیشهای بالای تخت است. برمیدارمش و از دور سمت پوریا پرت میکنم. این هم خورد میشود. از گوش چپش به طور وحشتناکی خون میریزد. با تعجب به من زل زده است. داد میزند. چرت میگوید فقط. هیچ چیز از مزخرفاتش را نمیشود فهمید. همیطور که زار میزنم میروم سمت کمد. در باز است. و از سر شاهد خون میریزد. حالا هم حالت چهرهاش زیاد فرقی ندارد. در باز میشود. فرهاد. با عجله توی اتاق میآید. پایش به بطری پر از شاش میخورد. میریزد روی زمین. پوریا را میبیند که نصف صورتش را خون گرفته است. « تو سالمی سارا؟»
چیزی نمیگویم. « اون یارو کجاست؟» ناگهان نگاهش متوجه در کمد میشود. «اون توی؟» سمت کمد میرود. با مشت به جان شاهد میافتد. من از پشت میکشمش کنار. پیرهنش جر میخورد. «دیوونه شدی سارا؟» داد میزند. تلفنش زنگ میزند. جواب میدهد. شیرین است. لحن صدایش عوض میشود. میرود بیرون تا بهتر صحبت کند. پوریا در کمال تعجب کناری ایستاده و مرا نگاه میکند. تلفنم زنگ میخورد. نگین، همخانهی دیگرم. قدیمیتر از بقیه البته. چند روزی تهران نیست. نمیتوانم جواب دهم. همیشه در این جور مواقع خوب بدرد همدیگر خوردهایم. خوب همه چیز عوض میشده. الان ولی نه! پوریا که از اتاق رفته بود بیرون با یک اسلحهی عجیب وارد اتاق میشود. من مثل سگ نگرانم. آرام سمت من میآید و روبرویم میایستد.«ده دقیقه وقت داری عزیزم تا این الاغو بندازی بیرون» میرود بیرون. شاهد کبود و خونی گوشه کمد نشسته است. ده دقیقه ی تمام بهش التماس میکنم. پوریا میآید. ضامن اسلحه را میکشد. میرود سمت کمد. تمام این کارها را سریع انجام میدهد. صورت شاهد را نشانه میرود و شلیک میکند.
یک بار یادم است که شاهد تازه از حمام در آمده بود. لبهی تخت نشست و گریه کرد. من کنارش نشستم. نفهمیدم چش شده. نگاه میکردم و اون چیزی نمیگفت. گریهی بیدلیلش تمام شد و بعد با هم سکس داشتیم.
شوک وحشتناکی به من وارد میشود و گوشهایم سوت میزند. فرهاد میدود توی اتاق. تلفن هنوز توی دستش است. پوریا به شاهد زل زده. فرهاد هیچ چیز نمیگوید. نمیتواند بگوید. پوریا اسلحه را گوشهای پرت میکند و از خانه بیرون میدود. فرهاد هم دنبالش میرود. خانه ساکت است. چهرهی شاهد باز هم فرقی نکرده است. دیگر تکان نمیخورد حالا؛ و درست وسط پیشانیش سوراخ است. لبه تخت مینشینم. به داخل کمد خیره شدهام. خانه ساکت است.
3
چند دقیقه منتظر ایستاد. من کلید انداخته بودم و در باز بود. کسی انگار توی اتاقش نبود. بعد شاهد به سرفه افتاد. من چیزی نمیگفتم و فقط نگاه میکردم. سرفهاش که تمام شد از توی جیبش کلید در آورد. در را باز کرد. به من نگاه کرد و خندید.پرسیدم«تنها یی»
فقط سرشو تکون داد. رفت توی آپارتمانش. من هم رفتم تو اتاق خودم. فرهاد با شیرین توی خانه بودند.
۴/۱۴/۱۳۸۸
۴/۱۳/۱۳۸۸
۳/۲۲/۱۳۸۸
"فکر کردهاید که چه بهتر است اگر این روزها کمی واقعیتر باشم؟"
این بهدرد کجا میخورد بیشتر؟
الف: کتاب چهره ب: گودر ج: همینجا خوبه د: هر کدام
ذ: هیچ کدام ر: الخ
پ.ن: چرا فکر کردم که شما باید به این موضوع اصلن فکر کنید کلن؟
الف: نمیدانید ب: حماقت ج: گزینه ب د: کتاب چهره
ذ: بروید ادامه گودرتان را بکنید! هان؟ بیکارید؟
پ.ن: چرا فکر کردم تا آخر گزینهی "ذ" را میخوانید؟
الف: گزینهی ب ب: گزینهی بعدی ج: دارید ادامه میدهید؟
این بهدرد کجا میخورد بیشتر؟
الف: کتاب چهره ب: گودر ج: همینجا خوبه د: هر کدام
ذ: هیچ کدام ر: الخ
پ.ن: چرا فکر کردم که شما باید به این موضوع اصلن فکر کنید کلن؟
الف: نمیدانید ب: حماقت ج: گزینه ب د: کتاب چهره
ذ: بروید ادامه گودرتان را بکنید! هان؟ بیکارید؟
پ.ن: چرا فکر کردم تا آخر گزینهی "ذ" را میخوانید؟
الف: گزینهی ب ب: گزینهی بعدی ج: دارید ادامه میدهید؟
نجابت تحسين شده ي آقاي ساقي
پ.ن: سه چارتا الخ و یه از لحاظٍ هم میآمد وسط میشد که یک سلامی/چیزی هم به هرمس بکنیم اینجا.
بعضیها را نباید توی جمع باهاشان بود. جنسشان فرق میکند کلن. بعضیها به درد شلوغی نمیخورند اصلن. باید ببریشان توی خلوت خودت. باید بنشینی یک گوشهی دنج و ساعتهاست که میشود با آنها گذراند و ذرهای خسته نشد. باید ببینی که چاشنی الکل در این مواقع میتواند چه غوغایی به پا کند گاهی. ولی بعضیها را نمیشود در خلوت تحمل کرد. باید بردشان توی جمع. آنجا میشود ساعتها خوش گذراند. بعد معمولن اینها خوش مشرب و پرانرژی هستند آنجا ولی همین که به خلوتت میبریشان میفهمی که نقطهای مشترک نیست برای شروع. شاید هم باشد ولی نمیشود دیگر. یعنی حرفی نداری که بزنی و اگر کسی زر بزند کلن بیخودیست! و سکوت هم تحملش حماقتست این جور موقعها. نمیدانم دلیلش چیست ولی باید بردشان در جمع تا ببینی چه لحظههای خوبی را که میشود با این جماعت گذراند. چه عیش مدامی را مهیا میکنند برایت و برای همه. این وسط دیدهاید که هستند کسانی که نه در آنجا خوب میشوند برای تو و نه اینطرف. که کلن باید باشند ولی. یک جورهایی مشکلی هست انگار، ولی که نیست گویا! این را میخواهم بگویم که بودنشان خوب است. باید باشند کلن. و یک جایی هم یک طورهایی بخوانیشان البته. و یک جاهایی بفهمیشان. حالا گیریم در یک موقعیت گندی که هست. در یک جای بیربطی که باید باشید.
پ.ن: سه چارتا الخ و یه از لحاظٍ هم میآمد وسط میشد که یک سلامی/چیزی هم به هرمس بکنیم اینجا.
۳/۱۴/۱۳۸۸
یک ایده برای داستان
مردی مسن با اندامی معمولی و موی سیاه و سفید هنگام بستن در گاراژ خانه اش ناگهان به آگاهی میرسد. در را نیمه بسته رها میکند و در خیابان بی هدفی میدود و ناگهان عاشق دختر زیبایی می شود و همانجا به او پیشنهاد ازدواج می دهد. ولی دختر بیچاره که تازه یک هفته از مرگ شوهرش میگذرد ، سنگی نسبتن بزرگ را به سمت وی پرتاب میکند و پیرمرد درجا می میرد.
از زلیگ زدگی و جاهایی که میخارد
دوباره شبه ام را توی شیشه میبینم. مقابل خودم نشسته و به من خیره مانده است. چند ساعتی خیره میماند. میبینم که خود واقعیم هم کم کم دارد محو می شود. چند روزی است که انگار کم رنگ تر شده ام. دیروز همینطور که توی پیاده رو راه میرفتم حس کردم کسی که از روبرو می آید حواسش به من نیست. مرا نمیبیند. همینطور نزدیک و از من رد شد. این اولین اتفاق عجیب این هفته نبود. یک بار دیگر هم از یک ستون رد شدم.یعنی ستون از من رد شد. غفلت میکنم. کم کم دارم حل میشوم در خیابان در مردم در ستون. و هر بار که چیزی از من رد می شود یا برعکس، حس میکنم بیشتر به روح شبیه شده ام. شبیه به هاله ای کم رنگ و بی نور. سیگاری روشن میکنم و دودش را میبینم که درون ریه هایم میرود. وقتی که شروع به خوردن می کنم احساس تعلق خاطر بیشتری می کنم. اطمینان پیدا میکنم که هستم. ذره ذره کم رنگ می شوم تا تمام شوم. چه برداشت مضحکی و مسخره ای. آبجوی خنک از مری پایین می رود و دیواره کم پرزش را سرد میکند. دود گرم سیگار وارد ریه ها میشود. داخل تک تک کپسول های کوچک و حساس و درب و داغانشان میکند. همه چیز درب و داغان میشود البته.
یک هفته ای می شود. یک قاشق غذا خوردم! مری شروع به کار میکند. کمک میکند که غذا به سمت معده ام حرکت کند. معده آماده میشود که ماده ای را دریافت و سپس برسی کند. غذا به معده که میرسد، معده چند ساعتی ساکت و بی حرکت میماند. برسی میکند و به کمک آنزیم های مشخصی تغییراتی داده می شود. بعد از این مدت معده دو کار انجام خواهد داد: 1. غذا قابل هضم است، جنس را می شناسد. رد میکند برود پایین و بقیه سیستم کارش را بلد است لابد. 2. معده نمیفهمد غذا را. یک ساعت دیگر هم فکر میکند و نتیجتن همه اش را از همان مری پس خواهد داد. ولی حالت سومی برای من اتفاق افتاد. سه ساعت و چهار ساعت و بیشتر معده غذا را خواست که بفهمد. و نشد. نمیخواست که پس بزند. بگوید نمی فهمم. غذا رد شد. ادامه ی سیستم طبق عادت شروع کرد به جذب موادی که فکر میکند مناسب است. و دریغ که هیچ شناختی نسبت به این مواد نداشت و چیزها ی بی ربطی جذب شد. و کل بدن شروع به استفاده از این ماده کرد. برداشت میکرد که چون معده روی آن مهر قبولی زده است. یک جای کار اشتباه بود البته و عواقب کار هم مشخص شده. شروع کردم به تجزیه شدن. کم رنگ شدن، تحلیل رفتن. همینطور ادامه دهم تا آخر هفته کاملا محو خواهم شد.
دوباره شبه ام را توی شیشه میبینم. مقابل خودم نشسته و به من خیره مانده است. چند ساعتی خیره میماند. میبینم که خود واقعیم هم کم کم دارد محو می شود. چند روزی است که انگار کم رنگ تر شده ام. دیروز همینطور که توی پیاده رو راه میرفتم حس کردم کسی که از روبرو می آید حواسش به من نیست. مرا نمیبیند. همینطور نزدیک و از من رد شد. این اولین اتفاق عجیب این هفته نبود. یک بار دیگر هم از یک ستون رد شدم.یعنی ستون از من رد شد. غفلت میکنم. کم کم دارم حل میشوم در خیابان در مردم در ستون. و هر بار که چیزی از من رد می شود یا برعکس، حس میکنم بیشتر به روح شبیه شده ام. شبیه به هاله ای کم رنگ و بی نور. سیگاری روشن میکنم و دودش را میبینم که درون ریه هایم میرود. وقتی که شروع به خوردن می کنم احساس تعلق خاطر بیشتری می کنم. اطمینان پیدا میکنم که هستم. ذره ذره کم رنگ می شوم تا تمام شوم. چه برداشت مضحکی و مسخره ای. آبجوی خنک از مری پایین می رود و دیواره کم پرزش را سرد میکند. دود گرم سیگار وارد ریه ها میشود. داخل تک تک کپسول های کوچک و حساس و درب و داغانشان میکند. همه چیز درب و داغان میشود البته.
یک هفته ای می شود. یک قاشق غذا خوردم! مری شروع به کار میکند. کمک میکند که غذا به سمت معده ام حرکت کند. معده آماده میشود که ماده ای را دریافت و سپس برسی کند. غذا به معده که میرسد، معده چند ساعتی ساکت و بی حرکت میماند. برسی میکند و به کمک آنزیم های مشخصی تغییراتی داده می شود. بعد از این مدت معده دو کار انجام خواهد داد: 1. غذا قابل هضم است، جنس را می شناسد. رد میکند برود پایین و بقیه سیستم کارش را بلد است لابد. 2. معده نمیفهمد غذا را. یک ساعت دیگر هم فکر میکند و نتیجتن همه اش را از همان مری پس خواهد داد. ولی حالت سومی برای من اتفاق افتاد. سه ساعت و چهار ساعت و بیشتر معده غذا را خواست که بفهمد. و نشد. نمیخواست که پس بزند. بگوید نمی فهمم. غذا رد شد. ادامه ی سیستم طبق عادت شروع کرد به جذب موادی که فکر میکند مناسب است. و دریغ که هیچ شناختی نسبت به این مواد نداشت و چیزها ی بی ربطی جذب شد. و کل بدن شروع به استفاده از این ماده کرد. برداشت میکرد که چون معده روی آن مهر قبولی زده است. یک جای کار اشتباه بود البته و عواقب کار هم مشخص شده. شروع کردم به تجزیه شدن. کم رنگ شدن، تحلیل رفتن. همینطور ادامه دهم تا آخر هفته کاملا محو خواهم شد.
دوباره شبه ام را توی شیشه میبینم. مقابل خودم نشسته و به من خیره مانده است. چند ساعتی خیره میماند. میبینم که خود واقعیم هم کم کم دارد محو می شود. چند روزی است که انگار کم رنگ تر شده ام. دیروز همینطور که توی پیاده رو راه میرفتم حس کردم کسی که از روبرو می آید حواسش به من نیست. مرا نمیبیند. همینطور نزدیک و از من رد شد. این اولین اتفاق عجیب این هفته نبود. یک بار دیگر هم از یک ستون رد شدم.یعنی ستون از من رد شد. غفلت میکنم. کم کم دارم حل میشوم در خیابان در مردم در ستون. و هر بار که چیزی از من رد می شود یا برعکس، حس میکنم بیشتر به روح شبیه شده ام. شبیه به هاله ای کم رنگ و بی نور. سیگاری روشن میکنم و دودش را میبینم که درون ریه هایم میرود. وقتی که شروع به خوردن می کنم احساس تعلق خاطر بیشتری می کنم. اطمینان پیدا میکنم که هستم. ذره ذره کم رنگ می شوم تا تمام شوم. چه برداشت مضحکی و مسخره ای. آبجوی خنک از مری پایین می رود و دیواره کم پرزش را سرد میکند. دود گرم سیگار وارد ریه ها میشود. داخل تک تک کپسول های کوچک و حساس و درب و داغانشان میکند. همه چیز درب و داغان میشود البته.
یک هفته ای می شود. یک قاشق غذا خوردم! مری شروع به کار میکند. کمک میکند که غذا به سمت معده ام حرکت کند. معده آماده میشود که ماده ای را دریافت و سپس برسی کند. غذا به معده که میرسد، معده چند ساعتی ساکت و بی حرکت میماند. برسی میکند و به کمک آنزیم های مشخصی تغییراتی داده می شود. بعد از این مدت معده دو کار انجام خواهد داد: 1. غذا قابل هضم است، جنس را می شناسد. رد میکند برود پایین و بقیه سیستم کارش را بلد است لابد. 2. معده نمیفهمد غذا را. یک ساعت دیگر هم فکر میکند و نتیجتن همه اش را از همان مری پس خواهد داد. ولی حالت سومی برای من اتفاق افتاد. سه ساعت و چهار ساعت و بیشتر معده غذا را خواست که بفهمد. و نشد. نمیخواست که پس بزند. بگوید نمی فهمم. غذا رد شد. ادامه ی سیستم طبق عادت شروع کرد به جذب موادی که فکر میکند مناسب است. و دریغ که هیچ شناختی نسبت به این مواد نداشت و چیزها ی بی ربطی جذب شد. و کل بدن شروع به استفاده از این ماده کرد. برداشت میکرد که چون معده روی آن مهر قبولی زده است. یک جای کار اشتباه بود البته و عواقب کار هم مشخص شده. شروع کردم به تجزیه شدن. کم رنگ شدن، تحلیل رفتن. همینطور ادامه دهم تا آخر هفته کاملا محو خواهم شد.
یک هفته ای می شود. یک قاشق غذا خوردم! مری شروع به کار میکند. کمک میکند که غذا به سمت معده ام حرکت کند. معده آماده میشود که ماده ای را دریافت و سپس برسی کند. غذا به معده که میرسد، معده چند ساعتی ساکت و بی حرکت میماند. برسی میکند و به کمک آنزیم های مشخصی تغییراتی داده می شود. بعد از این مدت معده دو کار انجام خواهد داد: 1. غذا قابل هضم است، جنس را می شناسد. رد میکند برود پایین و بقیه سیستم کارش را بلد است لابد. 2. معده نمیفهمد غذا را. یک ساعت دیگر هم فکر میکند و نتیجتن همه اش را از همان مری پس خواهد داد. ولی حالت سومی برای من اتفاق افتاد. سه ساعت و چهار ساعت و بیشتر معده غذا را خواست که بفهمد. و نشد. نمیخواست که پس بزند. بگوید نمی فهمم. غذا رد شد. ادامه ی سیستم طبق عادت شروع کرد به جذب موادی که فکر میکند مناسب است. و دریغ که هیچ شناختی نسبت به این مواد نداشت و چیزها ی بی ربطی جذب شد. و کل بدن شروع به استفاده از این ماده کرد. برداشت میکرد که چون معده روی آن مهر قبولی زده است. یک جای کار اشتباه بود البته و عواقب کار هم مشخص شده. شروع کردم به تجزیه شدن. کم رنگ شدن، تحلیل رفتن. همینطور ادامه دهم تا آخر هفته کاملا محو خواهم شد.
۳/۰۷/۱۳۸۸
میدانم که گاهی دلت برای خودت تنگ میشود. میدانم که میگویی بد میشود نگو پدرسگ! آخر چرا اینقدر گیر دادهای که نگو؟ بگذار بگویم لامصب را. دق میکنی ها! حالا باز هم لوس بازی در میآوری که نمیشود و دیگر من آن من سابق نیست و برای چه بنشینم بنویسم! وهمینطور هزار تا مزخرف دیگر تحویل خودت میدهی. الان هم اگر زود میآمدی، اگر وقت داشتی دلت میخواست چیزی بنویسی. اینجا را کمی خط خطی کنی. ولی آنقدر میترسی که سیر بد نوشتههایت تورا باز دارد از ادامه. میترسی. از خودت هم. اگر بدانی که وقت زیادی داری خیالت راحتتر هم میشود. میدانم که حالا عین سگ داری وسوسه میشوی. انگار که دارد شره میکند روی میز. انگار سر که رفت دیگر نمیترسی. تهاش هم انگشت میکشی. هزار صفحه انگار که کم است. وقتی نمینویسی حس میکنی نزدیکتری ولی دور شدهای. به ناکجاآبادی میروی و دیگر تو را مسکنی نیست که ولولهات را وا دهد. کماش کند لااقل. و هنوز درگیر میشوی. درگیر چیزهای جزعی. جزعیاتی بیخود و نه آن جزعیاتی که خوب است. لذت دارد. وقتت را تمام میکنی و میترسی که بترسی. فقط بلند شو آن قبای خاکستریت را هم بتکان. و سیگاری آتش بزن. گوشهی ردای بلندت را کناری بزن تا برق کفشهای قرمزت چشمت را بزند.
اشتراک در:
پستها (Atom)
